شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و سوم :
راست میگی مامان ؟؟
مامان که سیب داخل بشقابش رو پوست کنده بودم و ریلکس شروع به خوردن میکرد ادامه داد،
_آره ،درسته
همین الان خاله نگار زنگ زد و برای عروسی پویان دعوتمون کرد یه کم از سیبش رو قورت داد و ادامه داد:
_بخاطر اینکه خیلی دعوتی داشتن،نرسیده واسمون کارت بیاره برای همین تلفنی ازمون خواست که توی جشنشون حضور پیدا کنیم!!
من که تا اون لحظه چند تا شاخ بزرگ روی سرم بیرون
لطفا صبر کنید...
