شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و سوم :
به سمت بابا رفتم و رو بوسی مختصری هم با بابا و گل ناز کردم و حالا آماده رفتن بودیم..
____
۱۰دقیقه دیگه پرواز داشتم..
بابا و مامان هم همراهمون به فرودگاه اومده بودن
اردلان خیلی زودتر از من پروازش بود به همین خاطر به سمتم اومد و دستاش رو به نشونه ی بغل به سمتم گرفت..
_بیا بغل داداشت ببینم وروجک!!
خندیدم..
اما دلم گرفت...
دلم گرفت از اینکه بازم باید از اردلان دور می
لطفا صبر کنید...
