لیست کلیه پارتهای رمان شیفته ی او : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 72
-
رمان شیفته ی او - پارت 1
با صدای زنگ گوشیم، گوشیم رو از روی عسلی کنار تخت برداشتم نرگس بود پشت خط ، که گوشی رو برداشتم و بدون سلام گفتم: _خبرت کجای دو ساعته علافم کردیا تا تو بیای برف ها آب میشن میمون _رها خانم وقت شناس سر کوچتونم بپر بیا پایین منتظرم، امروز جمعه بود و قرار بود با اکیپ دوستامون بریم اسکی دانهیل،خیلی هیجا...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 2
حالا وقت پوشیدن لباسام بود یه شومیزه ارغوانی رنگ رو با یه شلوار قد نود مشکی رنگ رو پوشیدم موهام رو دم اسبی بستم حالا من آماده بودم با تقه ی در با بفرما گفتن من مامان در حالی که یه دستش رو دست گیره ی در بود رو بهم گفت : _رها آماده شدی مهمونا الان میرسن گفتم: _آره مامان جان شما بفرما پایین الان تشر...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 3
وارد شرکت بابا اینا شدم امروز بخاطر مدیر شرکت بودن باید ی تیپ رسمی میزدم اما من با هودی پوشیدنم و کتونی های طوسی صورتیم تیپ لشم رو کامل کرده بودم با زدن تقه ای به در اتاق بابا وارد شدم _سلام بابا _سَلا با دیدنم بقیه ی سلامش رو قورت داد و گفت: _دختر این چ وضعشه! این چ طرز لباس پوشیدنه میخای من...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 4
عصبی از دست احمدی به سمت اسانسور رفتم مهدی احمدی دوست بابا کنار بابا نشسته بود و منو احمدی همزمان باهم وارد شرکت شدیم باهم گفتیم: _سلام _مثل اینکه بچه ها اومدن میتونیم کار رو شروع کنیم و جواب سلامم رو با سلام داد. دوست بابا رو به من کرد و گفت: _خب خانم بیات تو و پویان پسرم از امروز وظیفه دارید ...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 5
با شب بخیر با بابا اینا به اتاقم رفتم اینطور که مشخص بود باید چمدونم رو میبستم برای فردا... اما این دیگه چطور سفری بود خدا میدونه! با بستن چمدونام ساعت کنار تخم رو روی ساعت ۷ صبح کوک کردم و چیزی نکشید که خوابم برد.! با صدای ویز ویز یه شی مزاحم پلکام از روی هم باز شد خواستم دوباره چشمام رو ببندم ...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 6
داخل هواپیما نشسته بودیم ، احمدی زل زد تو چشمام و گفت: _شما که نیاز به مراقبت نداشتی؟اگه من نبودم الان معلوم نبود چه اتفاقی افتاده بود،بد نیست اگه یه تشکر خشک خالی بکنی! رو بهش کردم و تو چشمای مشکی رنگش چشم دوختم و گفتم: _مرسی که کمک کردی ،ولی من بازم از پس خودم برمیام.! _روت رو برم هی _چی!!! چی...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 7
نمیشه از شبای لندن دست کشید مناقصه رو هم که ما بردیم و چه چیزی بهتر از خوردن یه شام مفصل اونم تو بهترین نقطه ی شهر لندن نبود اما یخورده خودم رو گرفتم که فکر نکنه از خداخداستمه _اما من حال و حوصله ی بیرون رفتن رو ندارم میشه نریم _کوالا _کوالا خودتی نه من میمون پیر _من انقدرام پیر نیستما هنوز سی و ...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 8
با یه بااجازه، وارد اتاقم شدم .بابام انگار توی یه دریا غرق شده.، هیچ وقت ی معامله ی پر ریسک رو انجام نمیداد و حتی به منو اردلان همیشه میسپرد، تو زندگی ریسک پذیر باشید اما ریسک بزرگ نه.حالا خودش با یه ریسک بزرگ توی بد منجلابی افتاده بود. که فقط تونست در جواب بهرامی بگه شما درست میگی !معلوم نیست...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 9
با رسیدن به ویلا از ماشین پیاده شدم شمال خیلی بیشتر از تهران رطوبت داشت و برف بیشتری هم مهمون زمین شده بود به محض پیاده شدن سوز سردی به صورتم خورد که تمام موهای بدنم سیخ شد خیلی سرد تر از چیزی بود که فکرشو میکردم با این حال خیلی سریع به سمت صندوق عقب رفتم و چمدونم رو پایین آوردم! _اردلان چمدون خ...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 10
آنیتا توی مهمونی مختلط، که تولد یکی از دوستام بود ، از خوردن نوشیدنی زیاده روی کردم، روی میز لم داده بودم، حالم اصلا خوب نبود یکی از بچه های اکیپ که اسمش سحر بود به سمتم اومد ،پاشو بریم آنیتا این چ وضعشه؟؟اصلا حال خودت رو دیدی ،دیگه صلاح نیست بین این پارتی بمونی .پاشو.پاشو دستتو بده به من برسونمت...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 11
_بابا هوا سرده پاشین بیایین تو اردلان بود که با فاصله ای که ازمون داشت با صدای تقریبا بلند داشت میگفت که بریم تو. _اقا اردلان هرکاری میکنم که رها نمیاد چیکارش کنم؟ _بسپرش به من _سرماهم که خوردی پاشو ببینم حتما میخوای یه جسم بدون جون رو برگردونی تهران! _شما دوتا اگه سردتونه میتونید برید ویلا من ت...
بروزرسانی در : ۱۷۰ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 12
پویان آنیتا رو که پیاده کردم به سمت بنگاه پدرام رفیقم حرکت کردم ازش خاسته بودم به عنوان شاهده سوری بودن این عقد تو محضر همراهم باشه که قبول کرده بود. به بنگاه رسیدم و دستمو گزاشتم رو بوق ماشین و پشت سر هم چند تا بوق زدم تا از بنگاه بیاد بیرون با دیدن پدرام که داشت کلیدای بنگاه رو به یه پسری میدا...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 13
من میکشیدم اردلان میکشید یهو قاب عکس رو ول کردم و اردلان پرت شد گوشه ی اتاق، _آخ، رها خدا بگم چیکارت کنه درحالی که از خنده داشتم ریسه میرفتم گفتم : _آخ آخییش دلم خنک شد ،میای چنبره میزنی رو من تا قاب عکس نازنینم رو ببری کور خوندی _و سریع تو چمدون گزاشتمش داشت سرپا وایمیستاد و یه دستش رو روی کمرش ...
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 14
پویان با ساتین وارد یه مجتمع سهامداری شدیم،یه برج چند طبقه که سر به فلک کشیده بود،معلوم بود از بزرگترین شرکت های سهام بود! رو به ساتین کردم: _اینجاست؟ _آره همین جاست ،فقط _فقط چی؟ _باید از اونجا و پیش کارمندا گرفته تا بقیه ساتین جان صدام کنی ! از اینکه داشت خیلی پیش روی میکرد حالم به هم میخورد ...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 15
_ا الو _الو سلام رها ،حالت خوبه؟ چرا گوشیم رو جواب نمیدی؟ خودم رو نباختم و سعی کردم آروم باشم _ممنونم شما خوبی! _خوبم! میخوام ببینمت..کجای؟؟ _چی !یعنی چی منو ببینی؟ _رها دارم میگم میخوام ببینمت !چت شده یعنی نمیفهمی.!دارم میگم باید ببینمت..تا یک ساعته دیگه. _اما من نمیتونم تا یک ساعت دیگه _چرا بر...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 16
ساتین نصف از سهامی که بهم تعلق گرفته بود رو زدم به نام پویان میخواستم بهش زنگ بزنم و ازش بخوام امشب رو باهم بریم بیرون شام بخوریم، گوشیم رو از روی صندلی ماشینم برداشتم و شمارش رو گرفتم: بعد از خوردن چند بوق برداشت: _الو _سلام پویان چطوری _ممنون کارت رو بگو نمیتونم صحبت کنم _خواستم بهت بگم امشب ب...
بروزرسانی در : ۱۵۹ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 17
تو با چند خط عربی زن منی که، هفته ی پیش درخواست طلاق رو دادم تا چند روز دیگه هم برگه ی طلاق برات فرستاده میشه ، ناباور دستاشو جلوی دهنش گزاشت،انگار میخواست چیزه دیگه ای بگه که اجازش رو بهش ندادم و سریع تر از هرچیزی اتاقش رو ترک کردیم.. رها با پویان وارد آسانسور شدیم قلبم محکم به سینم کوبیده میشد،...
بروزرسانی در : ۱۵۶ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 18
_ساتین خانم چه طرحی میخواید براتون بزنم! با شنیدن صدای طناز ناخون کارم از فکر بیرون اومدم. چند تا طرح جلوم گزاشته بود و میخواست که انتخاب کنم نزدیک به ده دقیقه چشمام رو از طرح ها برنداشتم اصلا نمیتونستم انتخاب کنم، _ساتین جون نمیخوایید انتخاب کنید طرح هارو ، _کلافه سرم رو هم چپ و راست وبعدم به س...
بروزرسانی در : ۱۵۴ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 19
با ریموت در حیاط رو باز کردم ،خیلی دلتنگ پویان بودم کاش میتونستم ببینمش. به سمت ماشینم رفتم و داخل نشستم قبل از هرچیزی یه آهنگ پلی کردم و ماشین رو به حرکت درآوردم. همزمان با آهنگ لب خوانی میکردم و تمام فکرم پویان بود، پس ساتین قصد نداشت ازش طلاق بگیره، خدا میدونست چطور جونوریه،تو همین فکرا بودم ک...
بروزرسانی در : ۱۵۲ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 20
_از همین حالاهم که طرفدارته ! به سمتش چرخیدم: _خداکنه همین باشه که تو میگی... و دوتامون به خنده افتادیم. ما بین خنده هامون گوشیم به صدا در اومد! با دیدن شماره ی پویان بازم تنم داغ شد . نرگس بهم زل زده بود : _کیه رها نکنه پویانه؟ با سر تأیید کردم .... که گفت: _خب منتظر چی هستی جواب بده دیگه چند با...
بروزرسانی در : ۱۴۹ روز پیش
