شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و نهم :
بعد از کنار رفتن پویان یه نفس لرزونی از روی آسودگی کشیدم که صدای پویان گوشم رو پر کرد:
_این کار رو کردم تا بفهمی من همه کارتم...
من همین الان میتونستم تورو مال خودم کنم...
پس دیگه بدون شال نبینمت!!!
فهمیدی!؟؟
و دوباره که سکوت جوابش بود داد زد:
_گفتم فهمیدی یا....
ترسیده که نکنه بازم کارش رو تکرار کنه:
_آره
آره فهمیدم!!!
فقط بزار من دیگه ..
من دیگه برم...
به س
لطفا صبر کنید...
