پارت پنجاه :

با نگاه با صفحه ی گوشی ،شماره ی بابا رو گوشیم افتاده بود..به هیچ وج حوصله ی بابام رو نداشتم چون میدونستم رهبر بابا هم مامانمه،به هرحال جوابش رو دادم:
_الو
_پسرم عیدت مبارک
چشمام رو باز و بسته کردم:
_ممنون بابا همچنین شما
یکم با بابا گرم احوالپرسی شدیم که صدای مامان کنار بابا اومد:
_مهدی بده من هم با پویان حرف بزنم..
و زیاد نگذشت که صدای مامانم تو گوشی پیچید:
_پویان چ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️