شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه :
با نگاه با صفحه ی گوشی ،شماره ی بابا رو گوشیم افتاده بود..به هیچ وج حوصله ی بابام رو نداشتم چون میدونستم رهبر بابا هم مامانمه،به هرحال جوابش رو دادم:
_الو
_پسرم عیدت مبارک
چشمام رو باز و بسته کردم:
_ممنون بابا همچنین شما
یکم با بابا گرم احوالپرسی شدیم که صدای مامان کنار بابا اومد:
_مهدی بده من هم با پویان حرف بزنم..
و زیاد نگذشت که صدای مامانم تو گوشی پیچید:
_پویان چ
لطفا صبر کنید...
