شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و هشتم :
یک روز میشد که با ساتین به لندن اومده بودیم و قرار بود من پیشش زندگی کنم و به قول خودش زندگی مشترکمون شروع بشه!!! چه زندگی مشترکی،این کلمه وقتی معنا دار میشه که دو نفر تمامشون مشترک باشه،دلشون،قلبشون!!
اما تنها چیزی که بین من و ساتین مشترک بود نفرتم ازش بود،من میدونستم ساتین فقط بخاطر بالا کشیدن مال و اموال بابام به سمتم اومد و ادعای عاشقی کرده،اما طولی نمیکشه که برای همیشه از زندگیم
لطفا صبر کنید...
