شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و پنجم :
لرزش لبم رو به خوبی احساس کردم ،از نزدیکی که به اردلان داشتم فاصله گرفتم و خیره خیره موندن نگاه های اردلان رو به سه نفرمون شاهد شدم...
_چه
چ
چی..
_اردلان منم رهاا خواهرت،اینا هم مامان و بابان اردلان بگو بگو که شوخی میکنی!!
با صدا گریه میکردم و میخاستم وانمود کنم یه شوخی مضحک باشه تا واقعیت..
مامان همونطور ایستاده یخ بسته بود نه چیزی میگفت نه عکس العملی داشت!هیچی خنثی ..میت
لطفا صبر کنید...
