پارت چهل و پنجم :

لرزش لبم رو به خوبی احساس کردم ،از نزدیکی که به اردلان داشتم فاصله گرفتم و خیره خیره موندن نگاه های اردلان رو به سه نفرمون شاهد شدم...
_چه
چ
چی..
_اردلان منم رهاا خواهرت،اینا هم مامان و بابان اردلان بگو بگو که شوخی میکنی!!
با صدا گریه میکردم و میخاستم وانمود کنم یه شوخی مضحک باشه تا واقعیت..
مامان همونطور ایستاده یخ بسته بود نه چیزی میگفت نه عکس العملی داشت!هیچی خنثی ..میت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️