شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و چهارم :
تک پسری که دل و ایمون دختر بیات رو قاپید و ولش کرد...
من متنفر بودم از تک پسر احمدی،متنفر بودم از اینکه باید میدیدمش،اما من باید این صحنه هارو میدیدم و از خودم یه دختر قوی میساختم.
احمدی با همون لبخند شادی که به لب داشت دست بابا رو رها کرد:
_خوشحالمون کردی ارسلان خوش اومدی و به سمت میزی که چندان ازش دور نبود اشاره کرد:
_بفرمایید اینجا بشینید ،میتونید به عروس دوماد هم نزدیک باشی
لطفا صبر کنید...
