شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و دوم :
به سمت میز رفت و تکیش رو به میز داد:
_چرا واقعیت داره!!
دیگه تموم شد ساتین زرامین!!
همه چی تموم شد...
چی داشت میگفت !!
_زر..
_زرامین...
میفهمی،میفهمی چی داری میگی؟؟
لبخند کجی زد:
_خیلی خوب میفهمم چی دارم میگم،مثل اینکه خودت رو به نفهمی زدی و نمیخوای قبول کنی که دختر بهرامی نیستی؟؟
دیگه داشتم رد میدادم،میدونستم،همه ی اینارو اون پدرام آشغال تو مغز پویان چپو
لطفا صبر کنید...
