شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و چهارم :
شیفته ی اوvip:
گرفتن دسته ی چمدونام رو به دستای دیگم جا به جا کردم:
_آره خونه، یعنی خونم، بابام برام خریده و حالا کامل مبله شده،
بزاق دهنم رو پایین فرستادم:
_حالا چرا تعجب کردی؟؟
عینک آفتابیش رو از روی موهاش برداشت:
_آخه رها من....
منتظر بهش چشم دوخته بودم:
_تو چی؟؟
چیزی شده...
شروع به بازی با دسته های عینکش کرد:
_رها من برات خونه گرفتم،
درسته برات نخرید
لطفا صبر کنید...
