لیست کلیه پارتهای رمان شیفته ی او : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 72
-
رمان شیفته ی او - پارت 21
به سمتم اومد و چند قدم نزدیکم شد و گفت: _قبل از اینکه بری و باهاش عقد کنی باید فکر این روزا رو هم میکردی... انگار حاله ای از اشک داخل چشماش بود نمیدونم چرا ،اما چشمای به رنگ دریاش که نور های تیر برق بهش خورده بود برق میزدن ،انگار اشکی بود اما به رو نمیاورد... _معلوم نیست امشب چی در انتظارم باشه! ...
بروزرسانی در : ۱۴۷ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 22
لبامو با زبون خیس کردم: _فردا منتظرتم میام سر کوچتون دنبالت! لبخند دیگه ای به روم پاشید و با باشه ای ازم دور شد. صدای نرگس رو میشنیدم که میگفت: _ شما چقدر دیر اومدید میدونید چقدر معطل شدم. به سمت شیشه ی ماشین رفتم و چند ضربه با انگشت به شیشه ی ماشین زدم که یعنی شیشه رو بده پایین. شیشه رو پایین آ...
بروزرسانی در : ۱۴۵ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 23
_یعنی چطور از طریق آنیتا؟ دستام رو از روی فرمون برداشتم دوتا دستاشو گرفتم: _میدونی نرگس ،پویان از من خواسته نقش عشقش رو به عهده بگیرم جلوی خانواده بهرامی و خانواده خودش،میخواد از این طریق ساتین رو زودتر از سرش سوا کنه، دستاشو جلوی دهنش گزاشت و ناباور لب زد : _راست میگی واقعا تو الان داری نقش عشق ...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 24
آره منم از وقتی شدم دختر خونده ی چنگیز ذاتم بد شد مثل خودش ،و این کاری بود که مامانم به زندگیه من کرد! پویان امروز قرار بود برای شب با رها بریم تولد دوستم. جلوی آینه قدی اتاقم ایستادم و کت و شلوار مشکی خوش دوختی رو که از لندن خریده بودم به تن کردم، همه چی محلیا بود و باید به رها زنگ میزدم.. گوشیم...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 25
_سلام با دادن سلامم همه به سمتم برگشتن _به به رهای عمو کجا بودی؟ عموم همیشه با عشق بهم نگاه میکرد و خالصانه دوستم داشت عمو سعید فقط یه بچه داشت که اونم ارمین بود. جلو تر رفتم و بهش دست دادم: _ ممنونم عمو جون خوش اومدید بیرون بودم، اما ،اینجا چخبره که من بی خبرم قضیه این کیک و این چیزا چیه!؟ زن عم...
بروزرسانی در : ۱۳۸ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 26
با آرمین از پله ها بالا رفتیم و به محض رسیدن به آخرین پله،نشستم رو پله، آرمین که تعجب کرده بود،دستی دور دهنش کشید: _چیشد رها چرا اینجا نشستی پاشو بریم داخل اتاق! _همونطور که با دمپایی هام روی پله بازی میکردم لب زدم: _خودتم میدونی آرمین این کار اصلا شدنی نیست،خودت میدونی من به تو علاقه ای ندارم،ب...
بروزرسانی در : ۱۳۵ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 27
اما یه چیزی خیلی برام تعجب داشت _بیشتر بهش دقیق شدم، _چه چیزی تعجب داشت سعید، جون به لبم کردی! _راستش وقتی شناسنامش رو گرفتم ،و داخلش رو نگاه کردم،به جای اینکه اسم ساتین تو شناسنامش باشه، اسم یه پسر به اسم پدرام بهرامی تو شناسنامش بود درحالی که اسم ساتین تو شناسنامه ی بهرامی برده نشده بود! دیگه ...
بروزرسانی در : ۱۳۳ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 28
لبخند ملیحی به روی بابا زدم _حوصله نداشتم عوضش میتونیم امشب رو کنار هم پدر دختری خوش بگذرونیم!! به زمین خیره شدم و یه آن لب زدم: _راستی بابا خبری از عمو سعید نشد دیگه بابا که کنترل تلوزیون دستش بود رو روی کاناپه گزاشت: _سعید مرد بی غیرتی نیست رها معلوم نیست از اون شب به بعد با آرمین چیکار کرده،ام...
بروزرسانی در : ۱۳۱ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 29
_اما قبلش،باید به بابا در این مورد این قضیه توضیح بدم و با اجازه ی بابا بیام شرکت! نفسی عمیقی پشت تلفن کشید: _خیلی خب ،پس من تا دو ساعت دیگه اونجام،تو این مدت وقت داری که بابات رو راضی کنی و با گفتن خداحافظ به تماس پایان داد.. گوشیم رو روی تخت پرت کردم با همون ظاهر شلخته هب سمت اتاق بابا راه افتا...
بروزرسانی در : ۱۲۸ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 30
با سیلی که بابای رها تو صورتم خابوند،برق از سرم پرید،دلیل این کارش رو خوب میدونستم اون دلیل چیزی نبود جز ساتین! دستم روی روی صورتم قرار دادم: _چیکار میکنید آقای بیات؟ _ساکت شو،هیچ وقت فکر نمیکردم پسر احمدی بخاد از ناموسم سوعه استفاده کنه! دستم رو از روی صورتم برداشتم: _شما دارید اشتباه میکنید آ...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 31
تا اردلان توجهش جلب نشده بود گوشی رو کنار گزاشتم و رو به اردلان کردم: _واسه چی اینو میپرسی؟اینطور که معلومه بابا همه چیزو گفته،دیگه نیاز نیست من چیزی بگم! از جای که روی تخت نشسته بود یکم جا به جا شد و خودش رو بهم نزدیک تر کرد! _میدونم که دوسش داری،اما باید شرایط رو در نظر بگیری،پویان الان یه مرد ...
بروزرسانی در : ۱۲۴ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 32
بوق های آخر رو داشت میخورد میخواستم تماس رو قطع کنم که با شنیدن صدای گرفته ی رها دوباره گوشی رو کنار گوشم گزاشتم: _الو رها دختر تو کجایی؟چرا صدات گرفتس؟ با یه صدای ضعیف و بی جونی که انگار از ته چاه میومد جواب داد : _سلام،خونم نرگس چیکار داشتی! بزاق دهنم رو قورت دادم: _اگه کاری نداری میخوام ببینم...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 33
خجالت رو کنار گزاشتم و ادامه دادم: _آره بابا من عاشق پویان احمدیم،همون که شما اون پسره صداش میزنید،میخواید هر بلای سرمم بیارید من حاضرم.. _ساکت شو دختره ی ... به گریه افتادم و بدون معطلی و بدون شنیدن حرفاش خونه رو ترک کردم.. داخل پیاده رو بودم و همش هق میزدم از دست این روزای که هیچ وقت نمیخواست ...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 34
ماشین رو کنار بقیه ی ماشین ها پارک کردم و از ماشین پیاده شدم و قفل مرکزی رو زدم... با سر دور و اطرافم رو نگاه میکردم،با دیدن پویان که به پورشه ی مشکی رنگش تکیه داده بود و عینک آفتابیش جلو چشمش بود،مسیرم رو به سمتش کج کردم.. _سلام ،من اومدم با دیدنم سریع تکیش رو از ماشین برداشت و بلافاصله عینکش ر...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 35
قطره ای از اشک رو گونم سر خورد و از مرز لبم گذشت.. که فورا با دستم پسش زدم و با بغض سنگینی ادامه دادم: _اما پویان این عش... این عشق فایده نداره،مثل یه شلوار بدون کش میمونه،! اصلا ازش گفتن اشتباه میدونی چرا؟؟ به هیچ وجه منتظر نموندم تا که بگه چرا و ادامه دادم: چون ساتین زن... این دفعه نوبت پویان ...
بروزرسانی در : ۱۱۴ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 36
لبخندی از روی دلخوشی رو لب هام نقش بست: _منم تو تنها پسر و مرد زندگیم میمونی تا همیشه... خنده ای کرد که بازم چال گونه هاش نمایان شد، و شیطون زل زد بهم: _مگه میتونی مَردی غیر از من رو وارد زندگیت کنی؟؟ و چشمکی نثار دل و قلبم کرد..همونطور که حرفش تموم شد گفت: حالا هم این جنگل خوش رنگ رو بپوشون که خ...
بروزرسانی در : ۱۱۲ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 37
هیچ وقت فکر نمیکردم که امشب پویان بخواد بهم ابراز علاقه کنه...اما حالا که این اتفاق افتاده زندگیم میتونه سخت تر بشه،چون پویان الان زن داره،یه زن سوری که حاضر نمیشه طلاق بگیره. توی همین فکر ها بودم که وارد ورودی سالن خونه شدم! با دیدن خاموش بودن برق خونه تعجب وار به سمت نور کم آباژور رفتم و با شنی...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 38
صدای نفرت انگیزش رو شنیدم: _اول اینکه به پلیس چیزی نمیگی دوم همین حالا به پویان زنگ میزنی و میگی دادگاه فردا رو به هم بزنه،ازش میخوای پا توی دادگاه نزاره،... و ادامه داد:. _بهش بگو که دوستش نداری و از زندگیت بره بیرون.، وبدون مکث صداش شنیده شد: امیدوارم عاقلانه عمل کنی،و پیش پلیس هم نری که این دف...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 39
رها روی زمین سرد بیمارستان نشستم،! قلبم یخ زده بود از بی مهری که به پویان کردم،! از خودم متنفر شدم،که راه رو برای ساتین آشغال باز کردم و عشقم رو دستی بهش تقدیم کردم... نمیدونم تونسته بودم خوب نقش بازی کنم یا نه حتی نتونستم باهاش خداحافظی کنم با بغضی که تو گلوم داشتم،نمیخواستم زره ای بفهمه که مجبو...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 40
قسم میخورم انتقامت رو از خانواده ی بهرامی بگیرم،همونطور که تورو راهی این تخت و دم و دستگاه کردن ،به خاک سیاه میشونمشون... فقط تو خوب شو داداشم خوب شو تا انتقامت رو از این عوضی ها بگیرم و تو نگاه کنی و لذت ببری.. همینطور داشتم حرف میزدم و گریه میکردم که یه آن با صدای جیغ مانیتور و صاف شدن خط هاش ...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
