شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و هفتم :
پر رو پر رو بهم زل زد:
_نه خیلی کمن تازه مامانم میخواست بیشتر برام لباس بزاره!!
مامانم حالا وسط پرید،:
_ساتین دخترم مادرت اینا نمیان فرودگاه؟؟
چمدون جلو پاش رو یکم به جلو هول داد:
_نه مادر جون
یعنی اینکه نه که بخوان نیان،من نزاشتم بیان!
از این همه زبون ریختنش آسی بودم! که بین حرفشون پریدم:
_به نظرم دیر شده بهتره بریم و به سمت بابا رفتم و باهم دیگه رو بوسی کردیم و همچ
لطفا صبر کنید...
