پارت چهل و هفتم :

پر رو پر رو بهم زل زد:
_نه خیلی کمن تازه مامانم میخواست بیشتر برام لباس بزاره!!
مامانم حالا وسط پرید،:
_ساتین دخترم مادرت اینا نمیان فرودگاه؟؟
چمدون جلو پاش رو یکم به جلو هول داد:
_نه مادر جون
یعنی اینکه نه که بخوان نیان،من نزاشتم بیان!
از این همه زبون ریختنش آسی بودم! که بین حرفشون پریدم:
_به نظرم دیر شده بهتره بریم و به سمت بابا رفتم و باهم دیگه رو بوسی کردیم و همچ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️