شراب و خون به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت پنجاه :
گونههای بیرنگ خانم وارتوش کمی رنگ گرفت و بااجازه ای گفت و به سمت آشپزخونه پا تند کرد.
آمونخان حین نشستن گفت:
- حالا چرا رفتی؟ از الان گفته باشم من حوصله خواستگار ندارم.
بشقابش رو برداشتم و براش شیرین پلو کشیدم:
- شیرین پلو دوست دارید؟
از سر رضایت سر تکون داد و مشغول ریختن خورشت شد.
بعد از ناهار دستهای خاتون خانم رو کرم مالی کردم و گذاشتم استراحت کنه و خودم هم به
لطفا صبر کنید...
