شراب و خون به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت پنجاه و چهارم :
***
بلور:
از وقتی که آمونخان اونطور با جدیت من رو حریم خودش خطاب کرد، لبخند موزیانهای روی لبم چسبیده بود که به هیچ وجه نمیتونستم کنترلش کنم و این از نگاه تیزبین وارتوش دور نبود.
وسایل خاتونخانم رو به پیشنهاد من، پایین آوردیم و اتاق قبلی مزدا رو براش آماده کردیم.
اینجوری دیگه نیاز نبود این همه پله رو به سختی و کمک بقیه پایین و بالا بره و چون اتاق کنار اتاق آمونخان قØ
لطفا صبر کنید...
