شراب و خون به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت چهل و پنجم :
***
بلور:
لبههای پالتوم رو بهم نزدیک کردم و با شونههای افتاده راه افتادم.
به خاطر ضعف بدنم آروم آروم قدم برمیداشتم و حال مساعدی نداشتم.
حالم، حال عجیبی بود، به یه بیحسی خاصی رسیده بودم که خودم رو میترسوند.
من حامله بودم، نطفهای در بطن من داشت شکل میگرفت که هیچ تعلق خاطری نسبت بهش نداشتم.
مغزم هنگ بود، شب و روزم شده بود اشک و ناله، حسرت، درد و خودخوری.
ا
لطفا صبر کنید...
