شراب و خون به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت چهل و یک :
***
شونه رو میون تارهای موی خاتونخانم میکشم، فکرم ولی اونجا نبود، فکرم تمام درگیر مزدایی بود که بعد از اون شب دیگه ندیدیمش.
اون شب وقتی به عمارت برگشتم آمونخان رو بیدار کردم و بهش خبر دادم که مزدا داره یه کارهایی میکنه، که ازم خداخافظی کرده و نگاه آخرش چقدر ناامید و تیره بوده.
به سرعت از تختش پایین اومد و آدمهاش و خبر کرد تا دنبال مزدا بگردن.
الان یک هفته گذشته و خبر
لطفا صبر کنید...
