پارت شصت :

آمون قدمی جلو گذاشت، دستش رو توی جیب شلوارش فرو کرد و سینه‌ش رو با غرور جلو داد:
- سلام، آمون شکیبا هستم... پسر گودرز خان.
ابروهاش به سمت بالا حرکت کرد و با مکث سری تکون داد و گفت:
- گودرز‌خان خودمون؟ شما باید پسرش باشی؟ ما فقط دورادور ذکر خیرتون رو شنیده بودیم، بفرمایید.
خطاب به من تعارف زد:
- بفرمایید آبجی... خوش اومدید.
از همون‌جا داد زد:
- گلی بساط چای رو آماده کن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • امنه

    1

    مرسی واقعا عالی بود

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️