شراب و خون به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت شصت :
آمون قدمی جلو گذاشت، دستش رو توی جیب شلوارش فرو کرد و سینهش رو با غرور جلو داد:
- سلام، آمون شکیبا هستم... پسر گودرز خان.
ابروهاش به سمت بالا حرکت کرد و با مکث سری تکون داد و گفت:
- گودرزخان خودمون؟ شما باید پسرش باشی؟ ما فقط دورادور ذکر خیرتون رو شنیده بودیم، بفرمایید.
خطاب به من تعارف زد:
- بفرمایید آبجی... خوش اومدید.
از همونجا داد زد:
- گلی بساط چای رو آماده کن
لطفا صبر کنید...

امنه
1مرسی واقعا عالی بود