شراب و خون به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت پنجاه و هشتم :
طفلک داشت از خجالت سکته میکرد، با نگاه مظلوم و خجالتزدهای بهم خیره شده بود که گفتم:
- کارتو سختتر کردی.
تند و پریشون گفت:
- آ… آمون.
شلیک خندم به هوا رفت:
- اون موقع با یه آمون گفتن کارت راه میافتاد الان دیگه راضیم نمیکنه.
شبیه سکتهای ها نگاهم میکرد.
حقیقتا دلم براش میسوخت ولی باید این مرزی که بینمون بود رو آروم آروم برمیداشتم.
به دسته کاناپه Ø

لطفا صبر کنید...

رزا
0اگه قرار هست vip باشه و سکه ای جواب نده پس لطفا گزینه ی سکه ای را بردارین الکی مخاطب خودش را خسته نکنه رمان *** و خون تبلیغ ها را استفاده می کنه هیچ پارتی باز نمی شه بعد می نویسه ۷ پارت مجازه در حالی