پارت پنجاه و هشتم :

طفلک داشت از خجالت سکته می‌کرد، با نگاه مظلوم و خجالت‌زده‌ای بهم خیره شده بود که گفتم:
- کارتو سخت‌تر کردی.
تند و پریشون گفت:
- آ… آمون.
شلیک خندم به هوا رفت:
- اون موقع با یه آمون گفتن کارت راه می‌افتاد الان دیگه راضیم نمی‌کنه.
شبیه سکته‌ای ها نگاهم می‌کرد.
حقیقتا دلم براش می‌سوخت ولی باید این مرزی که بین‌مون بود رو آروم آروم برمی‌داشتم.
به دسته کاناپه Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رزا

    0

    اگه قرار هست vip باشه و سکه ای جواب نده پس لطفا گزینه ی سکه ای را بردارین الکی مخاطب خودش را خسته نکنه رمان *** و خون تبلیغ ها را استفاده می کنه هیچ پارتی باز نمی شه بعد می نویسه ۷ پارت مجازه در حالی

    ۳ سال پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    دوست عزیز رمان اگه سکه ای هم هست چون می‌خوایم اون دسته از دوستانی که به هر دلیلی توانایی خرید وی آی پی رو ندارن بتونن راحت تر مطالعه کنن

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️