پارت پنجاه و ششم :

***
صبح دیرتر از همیشه از خواب بیدار شدم وقتی بیدار شدم متوجه شدم که آمون‌خان خیلی وقته رفته.
از اتاق بیرون رفتم و متوجه شدم کسی توی عمارت نیست.
وسایلم رو پایین آوردم و بعد از گرفتن دوش کوتاهی به باغ رفتم که دیدم مامان زیر انداز پهن کرده و خاتون‌خانم و وارتوش رو هم دور خودش جمع کرده و مشغول صحبت کردنه.
سلامی کردم که حواسشون به من جلب شد.
- سلام دخترم ظهرت بخیر.
بی‌توجÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️