شراب و خون به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت چهل و چهارم :
***
گلوم به شدت خشک بود و میسوخت، سعی کردم آب دهنم رو جمع کنم تا کمی گلوم تر بشه ولی دهنم خشکتر بود.
دستم رو تکونی دادم تا به گلوم دست بزنم که صدای گرفته مامان به گوشم رسید:
- خانم پرستار دستش تکون خورد.
- میدونم عزیزم... داره به هوش میاد، طبیعیه.
پلکهای سنگینم رو به سختی از هم فاصله دادم، دیدم تار بود و سقف اتاق رو مه آلود میدیدم.
پس زنده موندم!
پلک زدم و انقدر
لطفا صبر کنید...
