شراب و خون به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت پنجاه و پنجم :
نگاهم رو کلافه و مضطرب از صورتش گرفتم و خواستم دستم رو پس بکشم که محکمتر نگهش داشت و سر بلند کرد و جدی بهم خیره شد.
آب دهنم رو فرو دادم و سعی کردم نبض تند قلبم رو نادیده بگیرم.
- اشکالش اینه که مامانم نمیدونه ما... .
تأکیدی پرسید:
- ما؟؟؟
نفس گرفتم و گفتم:
- نمیدونه که ما با هم، با هم نیستیم... اگه متوجه بشه من رو میبره.
پوزخندی زد و تکرار کرد:
- میبره؟ اونوق
لطفا صبر کنید...

الناز
0عالی 👌👌👌🌹🌹🌷🌷