شراب و خون به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت چهل و دوم :
با صدای خفهای همراه با بهت اسمش رو صدا زدم.
نگاهش سرگردون بود و یک جا متمرکز نمیشد، هی به چهرههای ما و این طرف و اون طرف نگاه میانداخت.
اصلا آروم و قرار نداشت.
به خودم که اومدم دیدم روبهروش ایستادم.
سویشرتی که اون شب تنش بود رو پشت و رو پوشیده بود.
نفس نفس میزد طوری که قفسه سینش محکم بالا و پایین میشد.
میون نفسهای کشیدش قدمی عقب رفت و پشت دستش رو محکم ب
لطفا صبر کنید...

مریم گلی
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
همه به جایگاه قبلیشون برگشتند غیر بلور بیچاره که از چاله تو چاه افتاد ممنون نویسنده جان