شراب و خون به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت پنجاه و دوم :
***
بلور:
نفس نفس میزدم و هنوز از شوک بیرون نیومده بودم که دستش رو دور کمرم انداخت و با جدیت بهم زل زد.
نگاه گیجم رو از استخر گرفتم و ناخودآگاه بهش خیره شدم.
انقدر جدیت نگاهش بالا بود که نفس کشیدنم کم کم حالت عادی گرفت.
توی اون فاصله میدیدم که سفیده چشمش سرخ سرخ شده بود و موهاش به طرز با مزهای روی پیشونیش ریخته بود و آب ازشون چکه میکرد.
نگاهم آروم از چشمهاش سر خو

لطفا صبر کنید...

سمیرا
0ایکاش آخرش خوب تموم شه