شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت بیست و نهم :
قیل و قال سلیله به آسمان رفت: بابا میبینی چه قدر بیخیاله؟ آبروی ما رفته؛ اونوقت این بیخیال حرف مردم، با اون زنیکه میره کافه عشق و حال میکنه. بعد میگه الکی شلوغش کردم.
عباس گفت: این اگه بیخیال و بیغیرت نبود، مادرش الان سینه ی قبرستون نبود. حیف اسم پهلوون که روی بیغیرتی مثل تو گذاشتن.
دیدم که با آمدن نام مادرش، گردن یاسر فرو افتاد و تسبیح دور گردنش را لمس کرد. خدای

لطفا صبر کنید...

فاطمه
0ای بابا اینا چه گیری دادن ول کن هم نیستن این سلیله واقعا شبیه سلیطه هاست