شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت سی و پنجم :
دقیقاً از فردای همان شبی که با یاسر تئاتر رفتیم، تا چند روز بعدش پدرم غروبها خانه بود و نشد که با یاسر بیرون برویم و آن خانه ی مذکور را نشانش بدهم.
بالاخره بعد از چند روز، پدرم غروب سپرد که تا شب بر نمیگردد و شام منتظرش نباشیم. به یاسر پیام دادم و گفتم که وقتش را دارم. یاسر گفت بعد از غروب آفتاب جایی مشخص منتظرش بمانم تا خودش را برساند.
خوبیاش این بود که پدرم باز هم ماشین
لطفا صبر کنید...
