پارت سی و پنجم :

دقیقاً از فردای همان شبی که با یاسر تئاتر رفتیم، تا چند روز بعدش پدرم غروب‌ها خانه بود و نشد که با یاسر بیرون برویم و آن خانه ی مذکور را نشانش بدهم.

بالاخره بعد از چند روز، پدرم غروب سپرد که تا شب بر نمی‌گردد و شام منتظرش نباشیم. به یاسر پیام دادم و گفتم که وقتش را دارم. یاسر گفت بعد از غروب آفتاب جایی مشخص منتظرش بمانم تا خودش را برساند.

خوبی‌اش این بود که پدرم باز هم ماشین

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!