شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت سی و نهم :
یاسر همچین جایی چه میکرد؟
محوطه پر از آدم بود. این جا و آن جا مثل دانه برنجهایی که ته بشقاب جا میماند، اتومبیل بود. آدمها مثل مورچههایی که دنبال دانههای جا ماندهاند، دور اتومبیلها حلقه زده بودند. محوطه روشن بود.
مثل این که این جا همه همدیگر را میشناختند؛ چون هیچکسی را ندیدم مثل خودم تک و تنها بچرخد. دست بیشتریها نوشیدنی توی لیوان کاغذی بود که از آن بخار بالا
مطالعهی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
فریده
0حدس میزنم در مرگ مادرش یه نقشی داشته و باباش معلومه با این قضیه کنار نیومده و اونو مقصر میبینه
۳ ماه پیشAnna
0یاخدا یاسر دو شخصیتی
۴ ماه پیشبهار
0خیلی وقته از هفت خبیث خبری نیستا🤔🤔 چون موضوع اصلی داستان خودشه و مشخصه دخترا رو زیرنظر داره، ممکنه یکی از افرادشو فرستاده باشه که با تغییر چهره خودشو تقریبا شبیه یاسر کرده که سودا اینا رو بکشونه سمت اتاق فرار🤔
۴ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
همین که خبری ازش نیست مشکوک و ترسناکه
۴ ماه پیشبهار
0ولی خب یاسرم خیلی مشکوکه... همه چی مبهمه... من دیگه به همشون شک دارم😂
۴ ماه پیشحدیث؟
0اصلا نفهمیدم چی شد؟ اون شخص یاسر بود؟ یا کی سهیل کی یاسر میشه؟ دوبار خوندم باز هم نفهمیدم
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

بهار
0وای استرس گرفتم🥲 اگه این یاسر باشه که تغییر چهره داده باعث میشه بیشتر نگران سودا بشم... به نظرم داداش دوقلو کنسله... یادمه بابای یاسر اصلا قبولش نداره🤔 باید ببینیم بخاطر باباش واسه خودش شخصیت دوم کاملا متفاوت ساخته یا دلیل دیگه ای داره🤔