شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت بیست و سوم :
سویل به نشانه ی همدردی کمر مرا بغل کرد. به او لبخند زدم و به یاسر گفتم: یه انتخاب احساسی اشتباهی و یه طلاق زودهنگام. حالا همه بهم میگن دستدوم. چرا؟ چون حالا دیگه دختر نیستم و زنم...
تند جلوی دهانم را چسبیدم ولی دیر شده بود. گفته بودم. از لپهایم آتش بلند میشد. آنقدر خجالت کشیدم دلم میخواست خودم را با کِش جوراب دار بزنم. در دل خودم را شماتت کردم:
ریدی آب قطعه، آفتابهام س
لطفا صبر کنید...
