شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت بیست و هفتم :
از این که کله ی سحر اولین فکری که روی پرده نمایش مغزم رفت این بود، کمی وحشت کردم و از جا پریدم. باید حواس خودم را پرت میکردم. مسواک زدم و صورتم را شستم. میدانستم دو ساعتی کار دارد تا پدرم بیدار شود و سر کار برود.
تی شرتم که گشاد و بلند بود؛ روی ایوان ویلایمان ایستادم و به خانه ی یاسر نگاه کردم. اثری از او نبود ولی مادربزرگش را دیدم که سطل سنگین آبی را سلانه سلانه طرف طویله میبرد. چ
لطفا صبر کنید...
