شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت سی و چهارم :
یاسر گفت: قراره خواهرها برن شهر، پدرشون نیست. گفتم من ببرمشون.
سلیله گفت: وا تو چیکارهای؟ راننده آژانس؟
ـ مرد همراهشون نیست. این موقع شب خطرناکه. منم همسایه شونم گفتم کمک کنم.
سلیله گفت: چه حرفها؟ سر پیازی یا تهش؟
یاسر جوابی نداد. کشوی دراور را آهسته جلو کشیدم و سوئیچ را پیدا کردم اما بیرون نرفتم چون صدای خواهر کوچکتر، ساره ، را هم شنیدم: داداش میخوای سُو
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0ممکنه امیرعلی با هفت در ارتباط باشه یعنی؟؟ که یاسر مشکوک نگاش میکنه یا از نگاه های امیرعلی به سودا خوشش نیومد؟!