شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت بیست و ششم :
یاسر گفت: چرا گیر داده به سویل که بکشدش؟ مگه سویل کار خاصی کرد؟
ـ سویل خواهر یکی از دوستاشو که گمشده بود توی خونه ی هفت خبیث میبینه. بعد یه کاغذ می نویسه و تهدیدش میکنه که لوت میدم. اونم ترسیده و میخواد هرجوری شده سویل رو بکشه چون فکر میکنه ممکنه بریم پیش پلیس. که خب، ما هم به خاطر ترس از پدرم و ترس از آبرومون نرفتیم. یعنی بیشتر ترس از بابام که خیلی اخلاقش تند و تعصبیه. وگرنه اگ
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0بنده خدا یاسر..، مادر ادم نباشه دیگه زندگی زندگی نمیشه که....💔 جمله سودا خیلی باحال بود😅 « روزی برسه خودتو ذخیره کنم نری»