شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت سی و سوم :
نزدیک غروب آفتاب بود و من میبایست برای تمرین نمایشی که اجرایش دوماه دیگر بود، به تئاترمان میرفتم. ذهنم هنوز درگیر آن جمله ی یاسر بود که به دوستانش گفته بود: دلم براش تنگ شده.
فکرش را هم نمیکردم در زندگی آدمی مثل یاسر هم دختری باشد. اصلاً به او نمیآمد عاشق شود. یعنی این دختر که بود؟ چه خصوصیاتی داشت؟ خیلی دلم میخواست او را ببینم. دوست داشتم بدانم چه شکلی ست؟ به طرز احمقانه

لطفا صبر کنید...

بهار
0رمان قشنگ و هیجانی ای هست🥲😍