پارت سی و سوم :

نزدیک غروب آفتاب بود و من می‌بایست برای تمرین نمایشی که اجرایش دوماه دیگر بود، به تئاترمان می‌رفتم. ذهنم هنوز درگیر آن جمله ی یاسر بود که به دوستانش گفته بود: دلم براش تنگ شده.

فکرش را هم نمی‌کردم در زندگی آدمی مثل یاسر هم دختری باشد. اصلاً به او نمی‌آمد عاشق شود. یعنی این دختر که بود؟ چه خصوصیاتی داشت؟ خیلی دلم می‌خواست او را ببینم. دوست داشتم بدانم چه شکلی ست؟ به طرز احمقانه‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • بهار

    0

    رمان قشنگ و هیجانی ای هست🥲😍

    ۴ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم. قراره خیلی هیجانی ترم بشه!

    ۴ ماه پیش
کپی شد!