شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت بیست و دوم :
از نفس افتادم و نفس عمیقی کشیدم. نمیدانم چه در چشمش بود که باعث شد استنباط کنم از ته دل دوست دارد بخواباند زیر گوشم! گذاشت حرفهایم تمام شود و سپس با همان ژست دست به سینه گفت:
ـ فکر میکنی این بازوبند پهلوونی که دور بازومه به خاطر سایز ماهیچههام برام بستنش؟
گیج نگاهش کردم. یاسر گفت: یه ساعت برام سخنرانی کردی و فکر کردی سکوتی که کردم رو حساب اینه که چشمم دنبال پوله. من خری
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0عمیقا درک میکنم سودا رو 🥲