پارت بیست و دوم :

از نفس افتادم و نفس عمیقی کشیدم. نمی‌دانم چه در چشمش بود که باعث شد استنباط کنم از ته دل دوست دارد بخواباند زیر گوشم! گذاشت حرف‌هایم تمام شود و سپس با همان ژست دست به سینه گفت:

ـ فکر می‌کنی این بازوبند پهلوونی که دور بازومه به خاطر سایز ماهیچه‌هام برام بستنش؟

گیج نگاهش کردم. یاسر گفت: یه ساعت برام سخنرانی کردی و فکر کردی سکوتی که کردم رو حساب اینه که چشمم دنبال پوله. من خری

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    عمیقا درک میکنم سودا رو 🥲

    ۳ ماه پیش
کپی شد!