شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت سی و یک :
یاسر چرخی زد تا داخل برود و ناخودآگاه به خانه ی ما نگاه کرد. دیر شد که از پشت پنجره فرار کنیم. ما را دید و کمی چشمانش تغییر کرد. انگار تازه متوجه ی حضور ما شده بود. پس خبر نداشت ما همه ی دعوا را دیدیم و شنیدیم. دیدم که تلفن از جیبش بیرون کشید و شماره گرفت. یک ثانیه بعد تلفنم زنگ خورد. خودش بود. جواب دادم: دمنوش کوفتت شد.
لبخند متینی زد و گفت: برو طبقه ی بالا دتر.
و خودش به زیرزمین رف
لطفا صبر کنید...
