پارت سی و یک :

یاسر چرخی زد تا داخل برود و ناخودآگاه به خانه ی ما نگاه کرد. دیر شد که از پشت پنجره فرار کنیم. ما را دید و کمی چشمانش تغییر کرد. انگار تازه متوجه ی حضور ما شده بود. پس خبر نداشت ما همه ی دعوا را دیدیم و شنیدیم. دیدم که تلفن از جیبش بیرون کشید و شماره گرفت. یک ثانیه بعد تلفنم زنگ خورد. خودش بود. جواب دادم: دمنوش کوفتت شد.

لبخند متینی زد و گفت: برو طبقه ی بالا دتر.

و خودش به زیرزمین رف

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!