پارت بیست و هشتم :

ظهر زنگ واحد به صدا در آمد. پدرم هیچ وقت زودتر از غروب از سرکار برنمی‌گشت. یک لحظه دلم لرزید نکند آدم‌های هفت باشند! چاقوی لبه پهنی برداشتم و پشت در رفتم. از چشمی نگاه کردم و با دیدن صورت آفتاب سوخته ی یاسر نفس راحتی کشیدم. در را گشودم. گفت: سلام.

گفتم: سلام. خسته نباشی. بیا تو.

ـ مزاحم نمی‌شم.

از جلوی در کنار رفتم: این چه حرفیه؟ بیا. خونه ی خودته.

صورتش خیس عرق بود.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!