شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت بیست و هشتم :
ظهر زنگ واحد به صدا در آمد. پدرم هیچ وقت زودتر از غروب از سرکار برنمیگشت. یک لحظه دلم لرزید نکند آدمهای هفت باشند! چاقوی لبه پهنی برداشتم و پشت در رفتم. از چشمی نگاه کردم و با دیدن صورت آفتاب سوخته ی یاسر نفس راحتی کشیدم. در را گشودم. گفت: سلام.
گفتم: سلام. خسته نباشی. بیا تو.
ـ مزاحم نمیشم.
از جلوی در کنار رفتم: این چه حرفیه؟ بیا. خونه ی خودته.
صورتش خیس عرق بود.
لطفا صبر کنید...
