شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت سی و دوم :
یاسر از من خواست خانه ای که به خواهرم تعرض شد، نشانش بدهم ولی من از او خواهش کردم چند روزی دست روی دست بگذاریم تا آبها از آسیاب بیفتد و مردم جریان من و یاسر را فراموش کنند تا حساسیت خانواده اش کمی بخوابد و او کمتر اذیت شود.
هرچند از نظر یاسر لزومی به این کار نبود ولی من اصرار کردم.
در آن چند روزی که گذشت، احساس دلتنگی میکردم. مدام سعی داشتم به خودم بقبولانم این دلتنگی حتی می
لطفا صبر کنید...
