لیست کلیه پارتهای رمان سماح : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 34
-
رمان سماح - پارت 1
_پاشو جمع کن خودت رو بزن به چاک، یالا.... دخترک چشمانش را در کاسه گرد کرده با بغضی که در گلویش سیب شده بود لب وا می کند: _معلومه داری چی می گی سلیم؟ پسرک انگار خِرش را چسبیده بودند که صدایش خش برداشته بود: _یعنی میگی دوباره تکرار کنم؟ دخترک با بغض و چانه ایی لرزان از روی تخت بر می خیزد و پتو را م...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 2
ولی انگار تمام تاکسی ها اعتصاب کرده بودند که یه ثانیه هم توقف نکنند. _خانم رادفر؟ با شنیدن نام خانوادگی خود متعجب سر بر می گرداند. با دیدن پسر خانم امیری با حرص لب می گزد. _بفرمایید سوار شید می رسونمتون. با لبخند تصنعی به سمتش رفته سرش را از پنجره ی باز ماشین به داخل می برد: _سلام جناب امیری، مزا...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 3
در ماشین که باز می شود کمی خودش را جمع جور می کند و شال افتاده به روی شانه اش را به روی سر می کشد، اما چشمان تیزبین محمدعلی دور نمی ماند. در دل اعتراف می کند والحق و الانصاف موهای زیبایی داشت، همانند خودش! استغفار گویان آب میوه را به سمتش می گیرد: _بفرمایید، ببخشید من یادم رفته بود بپرسم چی دوست ...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 4
محمد علی با زبان لبانش را به بازی می گیرد تا قهقهه نزند: _آخآخ نگو که خیس کردم آقای شایگان، ببخشید ببخشید حاج سلیم شایگان! سلیم «مسخره ای» می گوید و با تحکم تاکید می کند: _یه ساعت دیگه اینجایی، نباشی خودت می دونی و این کارگرا که معلوم نیست کارشون کی تموم می شه! محمدعلی که از دعوت خودش و قبول کر...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 5
_هیچی حَجی جونم، تو چخبر؟ از حُجره داری؟ سلیم سرش را به صندلی ماشین تکیه می دهد و به خیابان نگاه می دوزد: _مثل همیشه، حاجی یه راه داشت برداشت و بُرد مسئولیت به این سنگینی رو انداخته روی دوش من. محمد علی جدی شده لب باز می کند: _به هرحال تو نوه ی بزرگش بودی، حاجی شدی، صاحب اموال پدربزرگت کم چیزی نی...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 6
تن گوشتی و نرم مادربزرگش را در آغوشش می فشارد و از پس روسری موهای حنایی رنگش را محکم می بوسد: _قربونت برم حاج خانمم، باید صبر می کردی خودم می اومدم دست بوسیت! مادربزرگش سر بلند کرده دست به ته ریشش می کشد: _تو نور چشم منی مادر، تو رو که می بینم که انگار حاج آقا پا توی خونه گذاشته! با گوشه ی چارقد ...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 7
سردی هوا لرز در تنش می نشاند. لرزیده در خود جمع می شود و تصمیم می گیرد به کوچه برود. کوچه شان آنقدر خلوت بود که شک نداشت این ساعت از شب پرنده هم پر نمی زند. کلاه بافتش را روی موهای بلند و مواجش می کشد و کتانی اش را یه لنگ پا پوشیده در کوچه می رود. آه می کشد و بخار از دهانش نشان می دهد که به چه در...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 8
تیدا یک تای اَبروی خوش فرمش را بالا می دهد و «آهانی»می گوید. از این که حرف مشترکی نداشتند بیزار بود. _به نظر خیلی برای آووردن شام دیر نکردن؟ محمدعلی نگاهی به ساعت دور مچش می اندازد و با ضربه ای به شیشه اش می گوید: _چرا، گشنه تون شده نه؟ من واقعا معذرت می خوام. تیدا لبخند زده خودش را کمی روی میز ...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 9
محمدعلی تک خند ناباوری می زند و رو به آسمان می گوید: _خدای من تصادف رو ببین! می دونستی ما هم اصالتا برای ساوه ایم؟ تیدا متعجب می پرسد: _جدا؟ چقدر جالب! فامیلی تون رو نشنیده بودم توی ساوه! محمدعلی دهان باز می کند تا حرفی بزند که گوشی اش زنگ می خورد. سلیم از او عصبانی بود. امشب به شدت کار در سرشان...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 10
کت را در کاور می گذارد و زیپش را محکم می بندد: _زیور جونم می شه این کت رو خودت تحویل بدی؟ من واقعا دیرم شده باید برم! عجله داشت و واقعا دیرش شده بود. از محمدعلی کمک خواسته بود برایش کار نیمه وقتی دست و پا کند تا خودش را از بند این خانه رها کند. و چقدر از شخصیت دوست داشتنی محمدعلی متشکر بود که اجا...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 11
محمدعلی زبان به دهان می گیرد و به این فکر می کند که اصلا دلش نمی خواهد نام تیدا را بگوید! شاید به نظر مسخره می آمد، اما از کنجکاوی های سلیم در مورد روابطش را دوست نداشت. _حالا اسمش رو ولش کن حاجی، تونستی با این مادر ما صحبت کن که دست از سر اون دختر بیچاره گلسا برداره. سلیم عصبی خودش را عقب می کش...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 12
وارد آشپزخانه شده سراغ یخچال می رود و بطری آب را بیرون کشیده یک نفس سر می کشد. راه تنفسش باز می شود و اجازه می دهد کمی مغزش آرام شود. همان جا می نشیند و نگاهش را به روی کانتر چوبی می دوزد. وسوسه ی درونی اش فریاد می زند که تماس بگیرد، مگر شدنی بود نسیم از ساوه بکوبد و بیاید تا با او حرف بزند! آن ه...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 13
_محمدعلی گوشیت زنگ می خورد ، من اشتباه جوابش رو دادم.... صدای «وای» پُر از نازش گوشش را که هیچ قلبش، قلبی که به سال ها به خواب رفته بود را نوازش می کند! دهانش همچو کویری بی آب و علف خشک می شود. تپش قلبش را تا گلویش حس می کرد و انگار واقعا مُرده بود! _الو...حاجی! مردمک های دو دو زنش را در کاسه تکا...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 14
در جایش نیم خیز می شود. متعجب لبه ی پنجره می رود و پرده ی حریر رنگ سفیدش را کنار میزند. در حیاط کوچکشان که باز می شود با دیدن خانم امیری اَبروهایش از فرط تعجب بالا می پرند. با عجله از روی تختش پایین می رود و مانتویش را از تن بیرون کشیده به سمت کمدش می رود تا شالی بردارد. صدای احوال پرسی خانم ام...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 15
حاج محمود تسبیح به دست سر تکان می دهد و با کمی متلک بازی می گوید: _البته، البته حاجی به همه اعتماد داشت، الا پسراش! سلیم پوزخند زده چشمتنگ می کند. فقط همین موضوع را کم داشت! حاج محمود تسبیح دانه یاقوتی اش را روی میز می گذارد با نفس عمیقی پا رو پا انداخته میگوید: _البته ما امشب برای موضوع مهم تر...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 16
زینت خانم با محبت دست به روی ته ریشش می کشد و در دل قربان صدقه اش می رود. این پسر را دوست داشت، پاره ی تنش که هیچ نیمه ی جانش بود. خدابیامرز حاجی خوب می دانست که امانتی هایش را دست چه کسی بسپرد، قلب پاک او را لمس کرده بود. قلبی که هنوز هم از چشمانش هویدا بود که عاشق است، مجنون است، و بیمار گذشته...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 17
تیدا لبخند می زند و دستانش را در آغوش می کشد تا به سمت زیور پرواز نکنند و پیله وار به دور تنش نپیچند. به اندازه ی کافی اشک ریخت. بسش بود و حالا دیگر دل شکسته و هزار تکه شده اش اشک ریختن نمی خواست. هنوز هم باید برای این دنیا تیدای قوی را به رخ می کشید، همان چیزی که پدرش همیشه به او افتخار می کرد! ...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 18
یکه میخورد و چشم در کاسه گرد می کند. همه دست به دست هم داده بودند تا او را بکشند انگار! _دیگه چی محمدعلی؟ میخوای آبرومون رو چوب حراج تک تک حُجره های اینجا کنی! محمدعلی چشمکی می زند و گوشی اش را در جیب شلوار جینش سُر داده می گوید: _شوخی کردم حاجی، تیدا بیرونه پیاده س، هوا هم سرده برم ببرمش خونه!...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 19
هوا به شدت دلگیر بود و ابرهای سیاه جایشان را به ابرهای قرمز و برفی آسمان داده بودند. باید هر چه زودتر به حجره هم بر می گشت، شک نداشت شب برفی سختی را پشت سر دارند. ماشین محمدعلی که جلوی ساختمان پزشکان توقف می کند، ماشینش را کنار بلوار آن طرف خیابان پارک می کند. دقایقی هم منتظر نمی ماند که زن سن ب...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 20
محمدعلی با لبخند نرمی دیگر هیچ نمی گوید و به کوچه شان رسیده ماشین را متوقف میکند. _ممنون مادر، بفرما تو یه چایی در خدمت باشیم؟ محمدعلی امتناع کرده با تشکر راهی اش می کند. تیدا به سمتش گردن می کشد و خودش را مابین صندلی جلو و راننده به او نزدیک می کند. اما، امان از دو چشمانی که همانند عقاب از دور ...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
- 1
- 2