سماح به قلم پریسا حصیری
پارت سوم :
در ماشین که باز می شود کمی خودش را جمع جور می کند و شال افتاده به روی شانه اش را به روی سر می کشد، اما چشمان تیزبین محمدعلی دور نمی ماند.
در دل اعتراف می کند والحق و الانصاف موهای زیبایی داشت، همانند خودش!
استغفار گویان آب میوه را به سمتش می گیرد:
_بفرمایید، ببخشید من یادم رفته بود بپرسم چی دوست دارین!
تیدا با لبخند آب میوه ی پرتقال را از دستش می گیرد:
_ممنون اتفاقا من خیلی دوست دارم!
دروغ که حناق نداشت! از آب پرتقال به شدت متنفر بود.
نی سبز رنگش را در دهانش می گذارد و قلپی خورده چشم می بندد تا عق نزند.
خدا لعنتش کند با آن شانس لعنتی تر از خودش!
_می خواین برسونمتون خونه؟ آخه شبم شده ....
تیدا لب می جنباند:
_ممنون می شم این لطف رو بهم بکنید،چون حالم خوب نیست بر می گردم خونه وگرنه من یا خانواده م برای بیرون موندن توی شب مشکلی نداریم!
موضعش را برایش مشخص کرد.
با آن حرفش احساس تبعیضیتی کرده بود که چون مونث است نباید شب بیرون بماند!
از مذهبی بودن افراطی خانواده اش هم که کم نشنیده بود.
محمدعلی سکوت می کند و دیگر هیچ نمی گوید.
اما اَخم هایش درهم فرو رفته بود و به این فکر می کرد که چقدر میانشان فاصله بود!
اما باید تمام سعی اش را می کرد تا این فاصله و گِره ی کور میانشان را بر دارد.
در این چندسال عمری که از خدا گرفته بود، سر سجاده ی پاک کربلایش هیچ از خدا نخواسته بود تا چشمانش در چشمان زیبا و کشیده ی این دختر گره خورد.
این فاصله را از بین می برد، طاقت نداشت او را از دست بدهد، حتی اگر هیچ چیز این دختر شبیه به خود یا خانواده اش نبود.
اما امان از حاج خانم، فهمیده بود دل در گِرو دارد و برای کور کردن این گره دست به هرکاری می زد، حتی خواستگاری دروغین!
متاسف سر تکان می دهد و راهنما می زند تا در کوچه شان بپیچد:
_ببخشید جناب امیری؟
کاش صدای تپش بلند قلبش را نمی شنید.
به سمتش بر می گردد و از زل زدن در آن مردمک های براق مشکی اش امتناع می کند:
_گوشیتون زنگ خورده بود وقتی بیرون بودید، من پاک فراموش کردم بهتون بگم.
محمد علی متعجب گوشی اش را از روی داشبورد بر می دارد و اَخم های از سر اضطرابش از چشمان تیدا دور نمی ماند.
نگران می پرسد:
_تماس مهمی بود؟ آخه انگار ناراحت شدید!
محمد علی لبخند کم رنگی می زند و به در خانه شان رسیده ترمز می کند:
_نه مهم نبود، ممنون.
تیدا یک تای اَبرویش را بالا می فرستد و چنگی به دسته ی کوله اش انداخته تشکر می کند:
_واقعا توی زحمت افتادید، مخصوصا بابت آب میوه.
محمدعلی به سمتش برگشته سرفه مصلحتی می کند:
_نه بابا این چه حرفیه قابلتون رو نداشت، فقط...
تیدا منتظر به او خیره می شود و می بیند که سیبگ گلوی محمد علی با چه سرعتی بالا و پایین شده نفس می کشد!
_فقط خواستم بگم امکانش هست، برای جبران امروز شام دعوتتون کنم. البته من اصلا قصد بدی ندارم فقط....
نفس کشدار دیگری می کشد:
_واقعا یعنی اولین بارمه نمی دونم درخواستم رو درست بیان کردم یا نه.
تیدا خنده اش می گیرد.
کاملا مشخص بود که هیچ از آداب دعوت کردن بلد نبود و واقعا اولین بارش محسوب می شد.
_ممنون واقعا، اما نیازی نیست یعنی یه اتفاق خیلی ساده بود، اصلا موردی نیست که انقدر خودتون رو اذیت کنید.
موهایش را در کلاه بافتش سُر می دهد:
_بازم ممنونم آقای امیری.
محمد علی انگشتان پُر زور دستش را به دور فرمان پیچیده لب تَر می کند:
_خواهشا بیشتر شرمنده م نکنید خانم رادفر.
تیدا وقتی می بیند که چیزی به غش کردنش نمانده بود، لبخندش را پنهان می کند و با احترام میگوید:
_باشه قبوله، هر وقت خواستید من هستم.
چشمان محمد علی چلچراغ می شود آنقدر که لحن مردانه اش هم می خندید:
_ممنونم واقعا، من راستش شماره تون رو ندارم اگه امکانش هست اگه نیست که...
_یادداشت کنید.
شماره اش را که می دهد بار دیگر تشکر می کند و پیاده می شود.
قدم زنان از کوچه گذر می کند و اینبار آزادانه می خندد.
این مرد او را به یاد کسی می انداخت، مسافر گذشته ایی که عجیب در ذهنش پُررنگ بود.
مخصوصا آن چشم ها، چشم های واقعا آشنا!
محمدعلی با سرعت از کوچه شان خارج می شود و گوشی اش را چنگ زده فوری تماس می گیرد.
به یک بوق نرسیده صدای عصبانی اش در حلزانی گوش هایش می پیچد:
_معلومه کدوم گوری تشریف داری؟ ساعت رو دیدی؟ قرار بود هفت اینجا باشی از هشتم گذشته!
محمد علی پلک می بندد تا احترامش را نگه دارد، احترام این مرد که همه کاره اش شده بود:
_ببخشید حَجی جون، نزدیک بود تصادف کنم بیای حلوام رو بخوریا اون وقت بازم صدات رو بالا می بردی حَجی!
مرد پشت خط «زهرماری» نثارش می کند:
_ببند دهنت رو، فردا پس فردا میفته سر زبون بچه های حُجره اونموقع بد حالت رو می گیرما.
لطفا صبر کنید...
فرشته
0از همین پارت های اول، جذاب و دلبره😍❤️ خیلی ممنونم بانو جانم بابت خلق این رمان جذاب، خدا قوت❤️