سماح به قلم پریسا حصیری
پارت یک :
_پاشو جمع کن خودت رو بزن به چاک، یالا....
دخترک چشمانش را در کاسه گرد کرده با بغضی که در گلویش سیب شده بود لب وا می کند:
_معلومه داری چی می گی سلیم؟
پسرک انگار خِرش را چسبیده بودند که صدایش خش برداشته بود:
_یعنی میگی دوباره تکرار کنم؟
دخترک با بغض و چانه ایی لرزان از روی تخت بر می خیزد و پتو را محکم نگه می دارد تا از سر شانه هایش سُر نخورد:
_خیلی نامردی!
پوزخند سلیم او را می ترساند:
_فکر کردی گاگولم و نمی فهمم نه؟
حلقه ی اشک در کاسه ی چشمانش می لرزد و با صدایی لرزان از حجم بغض های تلنبار شده اش می گوید:
_من برات نامه گرفتم که بعدا مثل الان نیای....
میان حرفش می رود و به سمت شلوارش رفته کاغذ تا خورده را از جیب بیرون می کشد و مقابل چشمان ناباورش خوردش می کند:
_خاک تو سر من بی غیرت کنن که گول توی....
نفس کشداری می کشد و به سمت پنجره رفته سیگاری آتش می زند:
_دیگه نمی خوام هیچ جای زندگیم ببینمت!
دخترک هق می زند هق پُر از دردی که از قلبش نشات می گرفت.
کاش خدا او را می کُشت،همین لحظه!
هیچ چیز دیگری نمی خواست حتی!
_به نفر قبلی می گفتی نامزدت ته خط اینچیزاست!
نفس هایش هم درد داشت انگار!
چطور می توانست وقیحانه این حرف ها را به زبان بیاورد؟ پس آن همه عشق چه شده بود!
موهای بلندش را آزادانه زیر روسری حریرش می گذارد ، همان موهایی که این مرد برای ندیدن نامحرمی رگ می زد و حالا....
حالا نگاه بی تفاوتش حرف ها داشت!
_نمی بخشمت سلیم، هیچ وقت نمی بخشمت.
گوله های درشت اشکش هم نمی توانست قلب این مرد را بلرزاند:
_حالم از اون همه عشق و عاشقی که دم گوشم ور ور می کردی بهم می خوره....
منزجر دست به صورت خیسش می کشد و با بینی چین خورده از شدت اشک هایش جیغ می زند:
_برو به درک آشغال!
کیفش را از روی کاناپه چنگ می زند و سلیم فقط نگاهش می کند.
دستش به دستگیره می رسد فقط یک لحظه قلبش هُری می ریزد اما مُهر به لبانش می کوبد.
اشتباه نمی کرد این دختر او را به تباهی می کشاند.
تباهی به نام غیرتش!
دستانش را پیله وار به دور تن یخ زده اش می پیچاند.
صدای اذان آرامش می کرد و دلش می خواست ساعت ها همین جا کنار گل رازقی های تراسشان بنشیند.
صدای باز شدن در باعث می شود دستی به چشمان خیس از اشکش بکشد.
_تیدا مادر چرا توی این سرما لخت و عور نشستی؟ پاشو پاشو سرما می خوری.
ژاکت بافتنی اش را از روی نرده ها چنگ می زند و با لبخند گونه ی مادربزرگش را می بوسد:
_چشم، اصلا هرچی شما بگی زیور خانم.
مشت به بازوی دخترک می کوبد:
_خُبه خُبه زبون نریز، من توی وِزِه رو نشناسم که به درد لای جرز دیوار می خورم.
تیدا لپش را با حرص می کشد که محکم به روی پشت دستش می کوبد:
_ذلیل نشی بچه، پوستم رو کَندی!
تیدا قهقهه می زند و اَبرو بالا می اندازد:
_به خدا اگه بابابزرگ زنده بودآ، یه لقمه ی چپت می کرد!
گونه های رنگ شده ی مادربزرگش بیشتر او را به خنده وا می دارد.
_به جای این جنگولک بازی ها پاشو دوتا لباس بدوز مردم چشم به راهن!
تیدا شانه بالا می اندازد:
_به من چه مگه بهشون تاریخ ندادم؟ تازه شم من یه ساعت دیگه وقت ترمیم ناخن دارم وقت نمی کنم.
جلوی آیینه می رود و موهای مشکی رنگ و براقش را فرق وسط باز می کند:
_زیور جونم نظرت چیه موهام رو صورتی کنم؟
زیور از درگاه آشپزخانه گذر کرده چشم غره ایی به او می رود:
_لازم نکرده، موهات به این قشنگی . می خوای تن پدر و مادر خدا بیامرزت رو توی گور بلرزونی من حرفی ندارم!
پوف کلافه ایی می کشد:
_حواسم هستا، هر وقت چیزی به ضرر نظر توئه پای اونا رو می کشی وسط.
زیور لبخند زده سینی برنج را جلو کشیده عینک را به چشمانش می زند و مشغول پاک کردن می شود:
_می گم مادر این همسایه کوچه بالایی خانم امیری رو می گم کت پسرش رو برای هفته بعد نیاز داره ها، عجله کن قربونت برم.
تیدا لباس های خانگی اش را با بیرونی تعویض کرده سر می جنباند:
_چشم، حالا آقازاده اش کت جدید نپوشه به کجای دنیا بر می خوره آخه؟ البته دارندگی و برازندگی!
زیور شانه اش را به یک سمت کج می کند و زیر چشمی به او نگاه دوخته لب می زند:
_ما چیکار داریم مادر، خدا روشکر که دارن!
تیدا با پوزخند رژ صورتی رنگش را روی لبان برجسته و گوشتی اش می کشد:
_من یه دوساعت کارم طول می کشه، بر می گردم.
لبانش را روی هم بازی می دهد و با «خداحافطی» بلندی از خانه بیرون می زند.
هوا آنقدر سرد بود که لرز بدی در تنش می نشیند.
کلاه بافت روی سرش را تا پیشانی پایین می کشد و کف دستانش را روی هم کشیده به قدم هایش سرعت می دهد.
ده ماهی می شد که به این شهر بزرگ مهاجرت کرده بودند، دلش برای شهرستان کوچک و باغ انارشان تنگ بود، اما برای پیشرفت و فراموشی نیاز داشتند که به این شهر سفر کنند.
گوله های نرم و کوچک برف که به روی نوک بینی اش می نشینند او را راسخ تر می کنند به جای پیاده روی تاکسی را انتخاب کند.
در ایستگاه می ایستد و منتظر می ماند.
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
مهدیه
0مم این رمان رو چند سال قبل تو *** می خوندم اون موقع اسمش بلوای هوس بود.یه دفعه کانال پاک شد
۲ ماه پیش
پریسا حصیری | نویسنده رمان
عزیزم رمان من بود که توی روبیکا داشت کپی میشد خدا لعنتشون کنه که زحمات بقیه رو به باد میدن، بخاطره همون من رمانو تو تلگرام ادامه ندادم دلیل پاک شدنشم نداشتن پارت آماده بود
۲ ماه پیشوحید
0عالی .یکی از بهترین شروع ها بود.
۲ ماه پیش
پریسا حصیری | نویسنده رمان
چقدر خوشحالم دوسش داشتین🙈
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
فرشته
0شروعی فوق العاده داشت، مطمئنم یه رمان جذابه😍❤️