پارت هفده :

تیدا لبخند می زند و دستانش را در آغوش می کشد تا به سمت زیور پرواز نکنند و پیله وار به دور تنش نپیچند.
به اندازه ی کافی اشک ریخت. بسش بود و حالا دیگر دل شکسته و هزار تکه شده اش اشک ریختن نمی خواست.
هنوز هم باید برای این دنیا تیدای قوی را به رخ می کشید، همان چیزی که پدرش همیشه به او افتخار می کرد!
ساعت ها می گذرد و او هنوز هم ثانیه ایی پلک روی هم نفشرد. خسته بود اما نه آنقدر که در ماشین آ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    چه جایی تموم شد! بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم😍❤️

    ۱ ماه پیش
  • فرشته

    0

    وای خدای من😍❤️ رمانی فوق العاده محشر و دلبر و بی نظیره😍❤️

    ۱ ماه پیش
کپی شد!