پارت هفده :

تیدا لبخند می زند و دستانش را در آغوش می کشد تا به سمت زیور پرواز نکنند و پیله وار به دور تنش نپیچند.
به اندازه ی کافی اشک ریخت. بسش بود و حالا دیگر دل شکسته و هزار تکه شده اش اشک ریختن نمی خواست.
هنوز هم باید برای این دنیا تیدای قوی را به رخ می کشید، همان چیزی که پدرش همیشه به او افتخار می کرد!
ساعت ها می گذرد و او هنوز هم ثانیه ایی پلک روی هم نفشرد. خسته بود اما نه آنقدر که در ماشین آ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    چه جایی تموم شد! بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم😍❤️

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    0

    وای خدای من😍❤️ رمانی فوق العاده محشر و دلبر و بی نظیره😍❤️

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️