سماح به قلم پریسا حصیری
پارت هفده :
تیدا لبخند می زند و دستانش را در آغوش می کشد تا به سمت زیور پرواز نکنند و پیله وار به دور تنش نپیچند.
به اندازه ی کافی اشک ریخت. بسش بود و حالا دیگر دل شکسته و هزار تکه شده اش اشک ریختن نمی خواست.
هنوز هم باید برای این دنیا تیدای قوی را به رخ می کشید، همان چیزی که پدرش همیشه به او افتخار می کرد!
ساعت ها می گذرد و او هنوز هم ثانیه ایی پلک روی هم نفشرد. خسته بود اما نه آنقدر که در ماشین آ
لطفا صبر کنید...
فرشته
0چه جایی تموم شد! بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم😍❤️