پارت هجده :

یکه می‌خورد و چشم در کاسه گرد می کند. همه دست به دست هم داده بودند تا او را بکشند انگار!
_دیگه چی محمدعلی؟ می‌خوای آبرومون رو چوب حراج تک تک حُجره های اینجا کنی!
محمدعلی چشمکی می زند و گوشی اش را در جیب شلوار جینش سُر داده می گوید:
_شوخی کردم حاجی، تیدا بیرونه پیاده س، هوا هم سرده برم ببرمش خونه!
آخ کاش محمدعلی زبان به دهان می گرفت و دائم کنارش تیدا تیدا ردیف نمی کرد تا قلبش را ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آبتین

    0

    پارت ها خیلی کوتاه هستن

    ۱ ماه پیش
  • فرشته

    0

    بی صبرانه منتظر ادامه شم😍❤️

    ۱ ماه پیش
  • فرشته

    0

    خیلی جذاب و دلبره این رمان شاهکار😍❤️

    ۱ ماه پیش
کپی شد!