سماح به قلم پریسا حصیری
پارت هجده :
یکه میخورد و چشم در کاسه گرد می کند. همه دست به دست هم داده بودند تا او را بکشند انگار!
_دیگه چی محمدعلی؟ میخوای آبرومون رو چوب حراج تک تک حُجره های اینجا کنی!
محمدعلی چشمکی می زند و گوشی اش را در جیب شلوار جینش سُر داده می گوید:
_شوخی کردم حاجی، تیدا بیرونه پیاده س، هوا هم سرده برم ببرمش خونه!
آخ کاش محمدعلی زبان به دهان می گرفت و دائم کنارش تیدا تیدا ردیف نمی کرد تا قلبش را ب
لطفا صبر کنید...
آبتین
0پارت ها خیلی کوتاه هستن