پارت هجده :

یکه می‌خورد و چشم در کاسه گرد می کند. همه دست به دست هم داده بودند تا او را بکشند انگار!
_دیگه چی محمدعلی؟ می‌خوای آبرومون رو چوب حراج تک تک حُجره های اینجا کنی!
محمدعلی چشمکی می زند و گوشی اش را در جیب شلوار جینش سُر داده می گوید:
_شوخی کردم حاجی، تیدا بیرونه پیاده س، هوا هم سرده برم ببرمش خونه!
آخ کاش محمدعلی زبان به دهان می گرفت و دائم کنارش تیدا تیدا ردیف نمی کرد تا قلبش را ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آبتین

    0

    پارت ها خیلی کوتاه هستن

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    0

    بی صبرانه منتظر ادامه شم😍❤️

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    0

    خیلی جذاب و دلبره این رمان شاهکار😍❤️

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️