سماح به قلم پریسا حصیری
پارت شانزده :
زینت خانم با محبت دست به روی ته ریشش می کشد و در دل قربان صدقه اش می رود.
این پسر را دوست داشت، پاره ی تنش که هیچ نیمه ی جانش بود.
خدابیامرز حاجی خوب می دانست که امانتی هایش را دست چه کسی بسپرد، قلب پاک او را لمس کرده بود.
قلبی که هنوز هم از چشمانش هویدا بود که عاشق است، مجنون است، و بیمار گذشته!
_برو پایین مادر، پرسیدنم جوابی بهشون نده. من باید محمود رو ادبش کنم، سنی ازش گذشته ام
لطفا صبر کنید...

فرشته
0چه قدر تیدا گناه داره، خیلی سخته🥺💔