لیست کلیه پارتهای رمان سماح : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 65
-
رمان سماح - پارت 21
محمدعلی گردنش را بر شانه کج کرده با دلخوری می گوید: _الان صحبت سر چیه؟ سر تیدا؟ سر دختری که من بهش علاقه دارم سلیم تاکید میکنم که من واقعا بهش علاقه دارم! سلیم از کوره در رفته فریاد می زند: _نمی تونی داشته باشی! محمدعلی جا خورده عقب می کشد: _ببخشید سلیم اینجا حجره نیست منم اینجا زیر دست تو نیستم ...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 22
تیدا سر می جنباند: _نمی شناسم، چرا باید بشناسمش؟! اما سلیم حرفش را ذره ایی باور نمی کند و به روی صورتش خم شده تهدید وار می گوید: _دیگه حق نداری بهش نزدیک شی، نمی تونی همون بلایی که سر من آووردی رو سر محمدعلی هم بیاری! تیدا ناباور به او خیره می شود. به چشمان سیاهش که خشم و نفرت را در خود جای داده ...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 23
مریم خودش را از شاسی بلند ماشینش بالا می کشد و به محض نشستن کمر بندش را می بندد. سلیم در کنارش جاگیر شده استارت می زند و به راه می افتد. آنقدر خشمش را فرو خورده بود که قلبش درد گرفت. به تنها چیزی که حالا نیاز نداشت، بودن مریم بود! _هوا خیلی سرد شده نه؟ انگار نه انگار یه ده روز مونده پاییز تموم شه...
بروزرسانی در : ۱۰۸ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 24
زیور با گوشه ی روسری اشکش را می زداید و با زل زدن به کنج دیوار می گوید: _دوست داشت مادر، سلیم جونشم برات می داد....اما نمی دونم چیشد که خودش با اون همه غیرتش باعث رسوایی همه شد! تیدا با سرگیجه بر می خیزد و پلک می بندد: _مرده شور خودش و عشقش و ببرن.... خم می شود و موهای عرق کرده اش گردنش را می پوش...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 25
محمدعلی نگران دست به سمت کمرش می برد تا تعادلش را حفظ کند! _خوبی سلیم؟ چت شد یهو! خوب! کاش حالش از خوب بودن تعریفی داشت. باید می دید، باید تیدا را می دید تا نفسش منظم شود، مثل تمام این سال ها که می شنید خوب است و خوب بود! دستش را به دیوار می گیرد و چشم می بندد تا کمی حالش رو به راه شود: _می خوای...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 26
به سرعت در ماشینش جاگیر می شود و می نشیند. قلبش به سرعت نور می تپید و نفسش را در تنگا قرار می داد. از آیینه بغل ماشین نگاهش می کند و آن چشمان جست و جو گرش را. سوئیچ را می چرخاند و ماشین را به راه می اندازد. ماندن بیشتر را جایز نمی دانست. حسی همانند عشق و نفرت در وجودش زبانه می کشید ، حالش را درک...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 27
_باورم نمی شه، واقعا باورم نمیشه سلیم! این بار محمدعلی بود که عصبانیت چشمانش را کور کرده بود. _من احمق رو بگو که سفره ی دلم رو برای تو باز کردم. کنار جسمش روی زانو می نشیند و با ناباوری سرش را به چپ و راست می چرخاند: _کاش یکم فقط یکم درکم می کردی سلیم. بر می خیزد تا برود که سلیم با بغضی که د...
بروزرسانی در : ۹۹ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 28
عصابش به شدت بهم ریخته بود. آنقدر در این چهار دیواری کوچک قدم زده بود که مغزش جا به جا شد. به ساعت روی دیوار نگاه می کند و هر چه به آمدن محمدعلی نزدیک تر می شد بیشتر در خودش فرو می رفت. با حاج محمود صحبت کرده بود و او همه چیز را به خودش سپرد. گفته بود قشنگ و با حوصله در مورد دخترک تحقیق کند. ...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 29
سلیم دندان روی هم سابیده با لحن خشنی با تمسخر می گوید: _پاک و معصوم؟ خودش را عقب کشیده با انگشتانش روی میز ضرب می گیرد: _خوبه، هر کس کثافت کاری کنه بعد بهش بگن پاک بگن معصوم. نسیم با عصبانیت می توپد: _همیشه همین بودی، یه طرفه قضاوت کردی...اما سلیم بترس جدی می گم بترس از روزی که آه تیدا دودما...
بروزرسانی در : ۹۴ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 30
صدای سرخوش و خندان محمدعلی دلش را فشرده می کند: _جون حجی، جـــون بگو در خدمتم. سلیم بزاق دهانش را با صدا قورت داده تقلا می کند تا زبانش را به کار بیندازد. _می خوام ببینمت تو سوئیت خودم، در مورد تیداس. محمدعلی قهقهه میزند: _ای کلک زود آمار را رو می گیری، ای حاج محمود ناقلا! سلیم متعجب می پر...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 31
زیور رک بود و با صراحت حرف می زد، به خاطره همین اخلاقش بود که او را از بقیه متمایز می خواست: _محمدعلی خاطرت رو می خواد؟ تیدا قرمز می شود و خجالت می کشد. حداقل دلش می خواست کسی حز خودش به این موضوع بو نبرد اما اشتباه می کرد زیور زیرک تر از این حرف ها بود! _نمی دونم، یعنی تا حالا چیزی نگفته! زی...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 32
حتی بیشتر از این آتشش می گرفت که سلیم هم ناراضی بود اما دست نگه داشته! حتی فکر کردن به این موضوع هم دیوانه اش می کرد. _حالا جوابت چیه؟ گفتم این پسره چشم هاش می بینتت آلبالو گیلاس می چینه، گفتی نه زیورجونم بفرما تحویل بگیر. با عجز به سمت زیور بر می گردد: _خب می گفتی نه، آخه من شرایط م چیش به او...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 33
می دانست تیدا رز قرمز دوست دارد، اما دسته گل پُر از مریم را به همه چیز ترجیح می داد. برای اولین بار برایش یه دسته گل بزرگ مریم سفارش داد، آنقدر بزرگ بود که به زور در اتاق خوابش جا داده بودتش. ولی به برق زیبای چشمانش می ارزید و اگر هر بار به عقب برگردد همین کار را می کند. به خانه شان که می رسند ...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 34
زیور با غیض مداخله می کند: _بزرگتر از شما نبود؟ سلیم یکه می خورد و شرمنده به زیور خیره می شود. دستان مشت شده از حرصش را کنار پایش قرار می دهد و سر پایین می اندازد. فاطمه خانم با لبخند سعی می کند میانجی گری کند: _نفزمایید این حرف رو تو روخدا زیور خانم، حاج سلیم بعد حاجی خودمون شده سرپرست کل طا...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 35
انگشت شستش را جلو می کشد و نوازش وار روی لبانش می کشد. از حسی که در وجودش می جوشید تمام تنش داغ می کند: _به محمدعلی جواب منفی بده، بذار حداقل حرمت کمی از گذشته مون باقی بمونه! نفس های داغش را تیدا می توانست روی پوست دون دون شده ی صورتش هم حس کند! دلتنگ بود، عاشق بود، اما احمق نبود! _کاش حرمت...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 36
پوزخندی به سمتش روانه می کند و در اتاق خوابش را مقابل چشمانش منتظرش می بندد! هیچ وقت، حتی اگر سالها می گذشت با تمام عشقی که به این مرد داشت و امشب خاکسترش کرده بود از او نمی گذشت و نمی بخشید او را! اتاقش حیاط خلوت کوچکی داشت. هوا سرد بود اما می دانست نه بعد از حرف هایی که قرار است بازگو کند سرد...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 37
تیدا لبخند نرمی به رویش می پاشد و دست به زیر چشمانش کشیده می پرسد: _سردت شده نه؟ قصه ی شبستر برات گفتم. محمدعلی اما با لبخند دلگرم کننده ای دستانش را می فشارد: _مهم نیست، من از این به بعد دوتا گوش شنوا دارم که حرف هات رو بگی دخترخوب، فقط...! تیدا پرسشی سر تکان می دهد: _فقط چی؟ محمدعلی سر پا...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 38
سلیم خودش هم نمی دانست که چرا این جاست، چرا دست از سر این دختر بر نمی دارد؟ فقط این را می دانست که دیشب تا صبح پلک روی هم نگذاشته، تا صبح طعم لبانش را مزه مزه کرده و فکر این که با کسی دیگر تقسیم شود مرگ را در کنارش حس می کرد! _فقط می خوام باهات صحبت کنم! تیدا دستش را در هوا تکان داده «برو بابای...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 39
سلیم سر تکان داده روی صندلی می نشیند و تنه اش را به میز چسبانده دستش را دراز می کند: _مدارکتون رو ببینم! تیدا لب می گزد تا دهان باز نکند و این مرد را به بار حرف هایی نکشد که لیاقتشان را دارد! _من مدرکی ندارم، به این کارم نیاز ندارم روز خوش. پشتش را به سلیم می کند و پاشنه ی بوت هایش را محکم ...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 40
سوار ماشینش می شود و منتظر می ماند تا برای تیدا تاکسی یا ماشینی بایستد. خودش می خواست،خودش گند می زد تا این دختر از قلبش کَنده شود، ولی نمی دانست چه مرگش می شد که وقتی می فهمید تیدا اگر نخواهدتش و سهم کسی شود آخرین روز زنده ماندش به حتم است! تیدا که سوار تاکسی می شود او هم بی اراده پشت همان تاک...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
