پارت هشتم :

تیدا یک تای اَبروی خوش فرمش را بالا می دهد و «آهانی»می گوید.

از این که حرف مشترکی نداشتند بیزار بود.

_به نظر خیلی برای آووردن شام دیر نکردن؟

محمدعلی نگاهی به ساعت دور مچش می اندازد و با ضربه ای به شیشه اش می گوید:

_چرا، گشنه ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!