سماح به قلم پریسا حصیری
پارت هشتم :
تیدا یک تای اَبروی خوش فرمش را بالا می دهد و «آهانی»می گوید.
از این که حرف مشترکی نداشتند بیزار بود.
_به نظر خیلی برای آووردن شام دیر نکردن؟
محمدعلی نگاهی به ساعت دور مچش می اندازد و با ضربه ای به شیشه اش می گوید:
_چرا، گشنه ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
فرشته
0خیلی قشنگ و جذاب و هنرمندانه😍❤️