سماح به قلم پریسا حصیری
پارت دوم :
ولی انگار تمام تاکسی ها اعتصاب کرده بودند که یه ثانیه هم توقف نکنند.
_خانم رادفر؟
با شنیدن نام خانوادگی خود متعجب سر بر می گرداند.
با دیدن پسر خانم امیری با حرص لب می گزد.
_بفرمایید سوار شید می رسونمتون.
با لبخند تصنعی به سمتش رفته سرش را از پنجره ی باز ماشین به داخل می برد:
_سلام جناب امیری، مزاحم نمی شم من راهم دوره!
لبخند مردک خونش را به جوش می آورد:
_مزاحم چیه خانم رادفر، مراحمید بفرمایید!
به اجبار تن به خواسته اش می دهد و در ماشین می نشیند:
_ببخشید تو روخدا!
دریچه های بخاری که به روی صورتش تنظیم می شود تمام غرولندهای پنهان قلبش را قورت می دهد.
کم مانده بود به آدم برفی تبدیل شود!
پسر خانم امیری فرشته ی نجاتش شده و بهتر بود تمام غرغرهایش را برای زیورجانش ببرد، چون حاضر نبود این لحظه را با یخبندان بیرون از ماشین تعویض کند.
_ببخشید اگه با اصرار کردن هام یه وقت ناراحتتون کردم، گفتم هوا سرده شما هم همسایه اید نخواستم ....
حوصله اش سر رفته بود. میان حرفش می پرد و کلاف صبحتش را در دست گرفته با لبخند می گوید:
_اتفاقا ممنونم ازتون، منم خواستم مزاحم مادرتون بشم حالا که شما رو دیدم چه بهتر، با یه تیر دو نشون می زنم.
گوش های محمد علی تیز می شود تا تیدا حرفش را ادامه دهد:
_راستش خواستم در مورد کت و شلوار شما صحبت کنم، تاریخش را به حاج خانم گفتم ولی فکر کنم شما عجله دارید درسته؟
محمد علی فرمان ماشین را سفت گرفته اَبروهایش را درهم فرو می برد:
_نه والا، مگه...مگه حاج خانم به مادربزرگتون چیزی گفته؟
تیدا ناخن های بلند لاک خورده اش را به بازی می گیرد و شانه بالا می اندازد:
_نمی دونم والا ، ظاهرا برای خواستگاری رفتن شما عجله دارن!
محمدعلی رنگ باخته ترمز بی هوایی می کند و تیدا با جیغ کوتاهی به جلو پرت می شود.
ترسیده بود و قلبش همانند گنجشک به قفسه ی سینه اش می کوبید.
خدا روشکر سرش به جایی برخورد نکرده بود.
محمد علی هول کرده کمربندش را باز می کند و با اصطراب می گوید:
_وای وای خدا لعنتم کنه، خوبین خانم رادفر؟
تیدا سرش را بلند می کند و به تایید سر تکان می دهد:
_چیشد یهو؟
محمدعلی دستان مشت شده اش را نامحسوس کنار پایش نگه می دارد و به دروغ می گوید:
_فکر کردم یه چیزی پرید جلوی ماشین زدم روی ترمز،من واقعا معذرت می خوام خانم رادفر می خواین ببرمتون بیمارستان؟
تیدا لبان رژ خورده اش با استرس می جود:
_نه نه خوبم، واقعا می گم. فقط یکم شوکه شدم همین.
محمدعلی در دل خداروشکر می کند که چیزی اش نشده بود وگرنه...!
از این بی حواسی اش حرصش میگیرد.
_شما همین جا بشینید من برم یه آب میوه ایی بگیرم و بیام.
تیدا مخالفت نمی کند و به تایید سر تکان می دهد.
به تنها چیزی که در این لحظه نیاز داشت، آب میوه ی شیرینی بود که حالش را به جا آورد.
محمد علی که پیاده می شود تیدا سرش را به صندلی پشت سرش تکیه می دهد و نفس آسوده ایی می کشد.
اگر می مُرد هم باکی نداشت، اما زیورش،مادربزرگ همیشه مهربانش برای تنهایی ، برای تنها ماندن زود بود!
پلک هایش را ثانیه ایی روی هم می گذارد که صدای زنگ تلفن همراهی در اتاقک کوچک ماشین می پیچد.
نوچ کنان سرش را به سمت پنجره بر می گرداند تا محمدعلی را بیاید، اما وقتی قامتش را نمی بیند تلفن همراهش را بر می دارد.
گوشی همچنان در دستانش به نام «حَجی جون» زنگ می خورد.
حاجی را مخفف کرده بود؟
می خندد و لبانش را محکم روی هم فشرده گوشی را سرجایش بر می گرداند.
شانه بالا می اندازد. به او که ارتباطی نداشت!
لطفا صبر کنید...
فرشته
0آدم رو به ادامه دادن برای خوندن، ترغیب می کنه... خیلی قشنگه😍❤️