پارت پانزده :

حاج محمود تسبیح به دست سر تکان می دهد و با کمی متلک بازی می گوید:
_البته، البته حاجی به همه اعتماد داشت، الا پسراش!
سلیم پوزخند زده چشم‌تنگ می کند. فقط همین موضوع را کم داشت!
حاج محمود تسبیح دانه یاقوتی اش را روی میز می گذارد با نفس عمیقی پا رو پا انداخته می‌گوید:
_البته ما امشب برای موضوع مهم تری دور هم جمع شدیم!
سلیم سرگردا نگاهش را به بقیه می دوزد و محمد علی که سر جنبانده Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ابرا

    1

    این درست نبود نباید *** می خوندن اصلا دوست ندارم گناه دارن هم سلیم هم تیدا هم مریم باید می فهمید که عشقی نیست چرا خودش کوچیک کنه

    ۲ ماه پیش
  • Nana

    0

    ای جان چه مادر بزرگ فهمیده ای

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    0

    بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم😍❤️

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    0

    چه قدر دلبره آخه این رمان جذاب؟ بی نهایت😍❤️

    ۴ ماه پیش
  • نگینـ

    0

    کاش زودتر سلیم و تیدا با هم رو به رو بشن

    ۴ ماه پیش
  • فاطی

    0

    چه جالب حالا شایدم سلیم عاشق مریم شد

    ۴ ماه پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    🥶

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️