پارت نوزده :

هوا به شدت دلگیر بود و ابرهای سیاه جایشان را به ابرهای قرمز و برفی آسمان داده بودند.
باید هر چه زودتر به حجره هم بر می گشت، شک نداشت شب برفی سختی را پشت سر دارند.
ماشین محمدعلی که جلوی ساختمان پزشکان توقف می کند، ماشینش را کنار بلوار آن طرف خیابان پارک می کند.
دقایقی هم منتظر نمی ماند که زن سن بالایی را می بیند که محمدعلی برایش پیاده می شود.
تک خند ناباوری می کند، احساس می کرد Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    فوق العاده جذاب و دلبر مثل همیشه😍❤️

    ۴ ماه پیش
  • Nana

    0

    خسته نباشید نویسنده ی عزیز ولی پارتاتون به حدی کوتاهن که تا میام پارتو شروع کنم به خوندن میبینم ا پارت تموم شد

    ۴ ماه پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    عزیزم پارتا استاندارد خود پلتفرم هستن

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️