پارت نوزده :

هوا به شدت دلگیر بود و ابرهای سیاه جایشان را به ابرهای قرمز و برفی آسمان داده بودند.
باید هر چه زودتر به حجره هم بر می گشت، شک نداشت شب برفی سختی را پشت سر دارند.
ماشین محمدعلی که جلوی ساختمان پزشکان توقف می کند، ماشینش را کنار بلوار آن طرف خیابان پارک می کند.
دقایقی هم منتظر نمی ماند که زن سن بالایی را می بیند که محمدعلی برایش پیاده می شود.
تک خند ناباوری می کند، احساس می کرد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    فوق العاده جذاب و دلبر مثل همیشه😍❤️

    ۱ ماه پیش
  • Nana

    0

    خسته نباشید نویسنده ی عزیز ولی پارتاتون به حدی کوتاهن که تا میام پارتو شروع کنم به خوندن میبینم ا پارت تموم شد

    ۱ ماه پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    عزیزم پارتا استاندارد خود پلتفرم هستن

    ۱ ماه پیش
کپی شد!