سماح به قلم پریسا حصیری
پارت بیست :
محمدعلی با لبخند نرمی دیگر هیچ نمی گوید و به کوچه شان رسیده ماشین را متوقف میکند.
_ممنون مادر، بفرما تو یه چایی در خدمت باشیم؟
محمدعلی امتناع کرده با تشکر راهی اش می کند. تیدا به سمتش گردن می کشد و خودش را مابین صندلی جلو و راننده به او نزدیک می کند.
اما، امان از دو چشمانی که همانند عقاب از دور نظاره گرشان بود!
_ببخشید توروخدا مادربزرگم قیافه گرفت، منظور رو بد متوجه شده!
م
لطفا صبر کنید...
فرشته
0بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم😍❤️