پارت بیست :

محمدعلی با لبخند نرمی دیگر هیچ نمی گوید و به کوچه شان رسیده ماشین را متوقف می‌کند.
_ممنون مادر، بفرما تو یه چایی در خدمت باشیم؟
محمدعلی امتناع کرده با تشکر راهی اش می کند. تیدا به سمتش گردن می کشد و خودش را مابین صندلی جلو و راننده به او نزدیک می کند.
اما، امان از دو چشمانی که همانند عقاب از دور نظاره گرشان بود!
_ببخشید توروخدا مادربزرگم قیافه گرفت، منظور رو بد متوجه شده!
م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم😍❤️

    ۴ هفته پیش
  • فرشته

    0

    فوق العاده دلبر و جذاب مثل همیشه😍❤️

    ۴ هفته پیش
کپی شد!