پارت بیست :

محمدعلی با لبخند نرمی دیگر هیچ نمی گوید و به کوچه شان رسیده ماشین را متوقف می‌کند.
_ممنون مادر، بفرما تو یه چایی در خدمت باشیم؟
محمدعلی امتناع کرده با تشکر راهی اش می کند. تیدا به سمتش گردن می کشد و خودش را مابین صندلی جلو و راننده به او نزدیک می کند.
اما، امان از دو چشمانی که همانند عقاب از دور نظاره گرشان بود!
_ببخشید توروخدا مادربزرگم قیافه گرفت، منظور رو بد متوجه شده!
مØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم😍❤️

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    0

    فوق العاده دلبر و جذاب مثل همیشه😍❤️

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️