پارت سیزده :

_محمدعلی گوشیت زنگ می خورد ، من اشتباه جوابش رو دادم....
صدای «وای» پُر از نازش گوشش را که هیچ قلبش، قلبی که به سال ها به خواب رفته بود را نوازش می کند!
دهانش همچو کویری بی آب و علف خشک می شود.
تپش قلبش را تا گلویش حس می کرد و انگار واقعا مُرده بود!
_الو...حاجی!
مردمک های دو دو زنش را در کاسه تکان می دهد و با تلاش لب می زند:
_محمدعلی!
محمد علی تک خندی می زند:
_چیشد حاجی هول

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    هرچی جلوتر میریم، رمان جذاب تر و دلبرتر میشه😍❤️ عاشق این رمانم😍❤️

    ۲ ماه پیش
  • ماهرخ

    0

    رمان قشنگیه خدا قوت عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • الی

    0

    ای بابا بازم ما که تو خماری موندیم🫡😂 اخی بچم سلیم 💘

    ۲ ماه پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    عزیزم🥰🥹

    ۲ ماه پیش
  • رویا

    0

    عزیزم انقد بخیل نباش

    ۲ ماه پیش
  • Nana

    0

    سلیم حقشه باید از دلتنگی دق کنه

    ۲ ماه پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    بچمممم اونم گناه داره❤️‍🩹

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    پارت ها خیلی کوتاهن☹️☹️

    ۲ ماه پیش
کپی شد!