سماح به قلم پریسا حصیری
پارت پنجم :
_هیچی حَجی جونم، تو چخبر؟ از حُجره داری؟
سلیم سرش را به صندلی ماشین تکیه می دهد و به خیابان نگاه می دوزد:
_مثل همیشه، حاجی یه راه داشت برداشت و بُرد مسئولیت به این سنگینی رو انداخته روی دوش من.
محمد علی جدی شده لب باز می کند:
...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
فرشته
0عالی و دلبر😍❤️