پارت پنجم :

_هیچی حَجی جونم، تو چخبر؟ از حُجره داری؟

سلیم سرش را به صندلی ماشین تکیه می دهد و به خیابان نگاه می دوزد:

_مثل همیشه، حاجی یه راه داشت برداشت و بُرد مسئولیت به این سنگینی رو انداخته روی دوش من.

محمد علی جدی شده لب باز می کند:

...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!