سماح به قلم پریسا حصیری
پارت نهم :
محمدعلی تک خند ناباوری می زند و رو به آسمان می گوید:
_خدای من تصادف رو ببین! می دونستی ما هم اصالتا برای ساوه ایم؟
تیدا متعجب می پرسد:
_جدا؟ چقدر جالب! فامیلی تون رو نشنیده بودم توی ساوه!
محمدعلی دهان باز می کند تا حرفی بزند ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...
فرشته
0خیلی ممنونم بانو جانم بابت این رمان فوق العاده زیبا و دوست داشتنی و جذاب❤️ خدا قوت، بهترینی بانو❤️